شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

39

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

رفت و عراق را ملك كرد ، و نيابت كرمان به براق حاجب داد تا عاقبت سبب هلاك او شد . و كيفيّت آن احوال هر يك بموضع خويش بتمامى خواهد آمدن . و ملك عراق را به پسر خود ركن الدّين غورسانچتى ، كه از جلال الدّين كوچكتر بود و از غياث الدّين بزرگتر ، تسليم كرد - و او خوبترين اولاد او بود و خلق و خلق پسنديده داشت ، و خطّ منسوب نبشتى ، در حداثت سنّ خويش ختمه‌اى بدست خود نبشته بود ، و كريم و عادل و خوش‌طبع و خيّر بود - و عماد الملك ساوى را وزير وى كرد . و اين عماد الملك در خوارزم بنيابت نظام الملك چندين سال وزارت كرد ، و مرتبه‌اى يافت كه پيشينيان از مثل آن قاصر بودند ، چه كفايت و ذكا و دهاى بغايت داشت ، و تمكّن او پيش سلطان از همه زيادت بود تا آنگاه كه وزارت ركن الدّين غورسانچتى در عراق بوى مفوّض شد ، و او بر اعمال و اشغال آن استيلا يافت ، و ركن الدّين تحكّم و استبداد او را كاره بود ، و بر مخالفت هوا و مراد مدارات مىنمود ، چه مىدانست كه سلطان او را معتقد است . و توقيع ركن الدّين غورسانچتى اين بود : السّلطان المعظّم ركن الدّنيا و الدّين ابو الحارث غورسانچتى ابن السّلطان المعظّم * محمّد قسيم امير المؤمنين . و سبب اين نام او را آن بود كه آن روز كه بشارت فتح ملك غور بسلطان آوردند او در وجود آمد ، سلطان او را غورسانچتى نام كرد ، و دختر هزار اسف ملك الجبال را جهت وى بخواست ، چه ملك الجبال همسايهء او بود . و باقى آن احوال در مقام خود گفته شود .