شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

35

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

فراخ‌دستى او بر سماحت ابر و دريا مىافزود . هيچ كس بسلام او نيامد كه حظّى نيافت ، و آفتاب طلعت او بر كس نتافت كه دولت بساحت او نشتافت . دل خواصّ و عوامّ بمحبّت او مشغوف شد . چون سلطان آن معنى معلوم كرد دانست كه بغرض خود بىرفع حجاب وفا و لبس ثياب جفا نتواند رسيدن . پس كس فرستاد كه رگ گردن او بزند ، و اى بسا ديده كه در اين واقعه خون باريد . و من از بزرگى كه آنجا حاضر بود شنيدم كه گفت : من پيش ظهير الدّين مسعود شاشى « 1 » كه وزير سلطان بود نشسته بودم ، يكى درآمد و وى را خبر داد كه جهان پهلوان يعنى اياز طشتدار - كه از حضيض طشتدارى بأوج شهريارى رسيده بود ، و مقدّم ده هزار سوار گشته ، و از بدى نفس در اراقت دماء و جزّ رؤوس متعيّن شده - با نفرى چند اندك رسيد . وزير مذكور مدهوش شد ، و بغايت مستشعر گشت ، و گمان برد كه مگر واقعه‌اى بوى خواهد رسيدن . فى الجمله از اثر حيات جز نفسى ضعيف در وى نمانده بود . پس خبر دادند كه بسراى سلطنت فرود آمد و فرمود كه ظهير الدّين وزير و باقى اعيان را حاضر گردانند . ظهير الدّين بيچاره ترسان ترسان سوار شد ، و از غايت ضعف بنان امساك عنان * نمىتوانست كردن . چون آنجا رسيد جهانپهلوان توقيعى بوى داد ، و بعد از مطالعه با همديگر مشاورت كردند ، و ملك تاج الدّين بلگا خان را جهت مهمّى كه از حضرت سلطنت وارد است و حضور او در آن باب ناگزير ، آواز دادند . با جمعى از خواصّ خود بيامد . او را در بعضى از مخازن در

--> ( 1 ) - نسخهء اصل : ساسى ؛ ع : ظهير الدين مسعود بن المنور الشاشى .