شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
13
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
نشاندند ، و كشلو خان روز بار به جاى حجّاب به خدمت مىايستاد ، و گور خان در كارها با او مشورت مىكرد ، امّا استقلال حكم كشلو خان را بود ، و بسخن گور خان التفات كمتر مىنمود . و چون سلطان محمّد دانست كه كشلو خان او را اسير كرده و اموال و خزاين در تحت تصرّف خود آورده است رسول فرستاد كه : خان خانان از حبايل كيد من بدر جست بعد از انكه او را خطفهء هر ناهبى و سالبى كرده بودم « 1 » ، اگر ترا سوداى گرفتن او بود چرا وقتى كه در عزّ سلطان و منعت شان خود بود قصد وى نكردى ؟ اكنون كه از خان و مان آواره ، و لشكر او كشته و بيچاره شدهاند قصد او مىكنى ؟ و ديگر آنكه او بارها به من فرستاد و بنياد مهادنت نهاد بر انكه دختر خود طوغاج خاتون را به من دهد ، و هرچه از خزاين و جواهر ثمين دارد با وى همراه كند ، راضى بدانكه * او را زنده با نفرى چند كه از زير شمشير بدر جستهاند در كنارهاى ولايت بگذارم ، در چنين وقتى كه او ضعيف و كسير است همه كس او را دستگير و اسير تواند كردن ، اگر كشلو خان سلامت نفس خود و اصحاب خويش مىخواهد بايد كه او را با دختر و خزينه و جواهر اينجا فرستد ، و الّا حقيقت داند كه خطاب جز بحدّ حسام و ضرب صمصام نخواهد بودن . كشلو خان در جواب اين پيغام چنين تقرير كرد كه : سلطان محمّد پادشاه عالم و حاكم بنى آدمست ، و امثال بنده را اگر در زمرهء بندگان كشد و نام
--> ( 1 ) - در اصل : بود . ع : بعد أن تركته خطفة لكل ناهب و خلسة لكل سالب . هر غارتكننده و ربايندهاى مىتوانست او را بربايد و يغما كند .