شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
14
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
غلامى اطلاق كند پايهاى بلند باشد ، بنده را چه مقاومت بندگان جلال حضرت سلطنت خواهد بودن ؟ و تحف و هدايا و طرايف و غرايب بىنهايت به حضرت فرستاد ، و از تسليم گور خان استعفا كرد ، و شفيع شد كه سلطان از سر جريمهء وى درگذرد و منزلت عفو كرامت گرداند ، چه گور خان نزد كشلو خان تضرّع بسيار كرده بود و گفته كه : اين سلطان و پدرش پيوسته به من خراج مىدادند و طاعت و فرمانبردارى مىكردند ، و چند نوبت ايشان را يارى دادهام و از دست اعدا خلاص كرده ، و اهل عالم از مقيم و ساير و شهرى و مسافر از اين معنى باخبرند ، در اين وقت كه روزگار او را مساعدت كرد ، و در معرض مكاوحت و مناطحت من آورد ، راضى شدم كه دختر خود را ، كه أعزّ اشياست نزد من ، بوى دهم و هرچه مىخواهد از خزاين و جواهر بذل كنم ، و جهت نجات از هلك به ترك ملك بگويم ، * چه ديدم كه منجا و رجا و اميد بقا و إبقا « 1 » نيست ، مع هذا قبول نكرد ، و دست از جان رميده و تن بلا ديده باز نگرفت ، و اين كه بجدّ تمام مىطلبد از دو وجه خالى نيست : يا مىخواهد كه البتّه شربت هلاك بچشاند ، يا بخواريئى كه مرگ به از ان باشد برساند . پس كشلو خان را دل بر وى بسوخت ، و نيز ترسيد كه اگر وى را تسليم كند نكوهشى بوى راه يابد كه وسخ آن به آب دريا شسته نشود ، پس روز بروز مدافعت مىنمود و در بند تمهيد اعذار مىبود ، تا سلطان دريافت كه وى مماطلت مىكند و سر تسليم و مجاملت ندارد . و حكايت كرد با من امير محمّد پسر قراقاسم نسوى ( و او آخر رسوليست
--> ( 1 ) - اصل : ايقا .