آرمينيوس وامبرى ( مترجم : فتحعلى خواجه نوريان )

77

سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى )

ميافتادم . در مورد اخير هنگامى كه همكارم مشغول مرهم‌گذارى ميشد من هم با صداى بلند طبق دستور دعاى خير ميخواندم و كمتر اتفاق ميافتاد كه يك تكه فرش نمدى يا يك ماهى خشك شده يا اشياء بىاهميت ديگرى به من هديه نكنند . خواه در نتيجهء اينكه كار ما دو نفر خوب گرفته و خواه از اين جهت كه وجود حاجى ترك ( مرا حاجى رومى ميخواندند ) حس كنجكاوى همه را تحريك كرده بود روزبروز بر عدهء مشتريانم افزوده ميشد . بيش از پنج روز از ورود ما به گمش‌تپه نگذشته بود كه رفقايم با كمال تعجب ملاحظه كردند كه هر روز صبح باصطلاح عده‌اى مريض بسوى من هجوم ميآوردند و من براى آنها تصادفا گاهى دعاى خير و بعضى اوقات نفس حق ميكشيدم و گاهى هم نسخه‌هائى بعنوان طلسم با خط خودم به آنها ميدادم و واضح است كه هيچگاه دريافت نياز يا دستمزد را هم فراموش نميكردم و آن را حق مشروع خود ميدانستم . گاهگاه به بعضى سياستمدارها هم مصادف ميشدم كه مرا مأمور سياسى دانسته و نسبت به قدس و درويشى من با سوءظن نگاه ميكردند ولى اين مطلب محظور كوچكى بيش نبود زيرا بالاخره هيچكس به نقش حقيقى من واقف نميشد و تصور اين را كه اروپائى هستم نميكرد و خيلى خوشوقت بودم از اينكه ميتوانستم در سرزمينى كه هم‌نژادهايم هرگز نتوانسته‌اند راه پيدا كنند آزادانه گردش كنم . روابطم روزبروز زيادتر ميشد و با اشخاص عمده و متنفذ آشنا ميشدم . معذلك دوستىاى كه بيش از همه بدردم خورد دوستى با قزل آخوند ( اسم حقيقى او مراد بود ) دكتر عاليمقام تركمن بود كه با او روابط بسيار نيكو داشتم و در نتيجهء سفارشات او تمام درها برويم باز ميشد . زمانى كه قزل آخوند در بخارا درس ميخواند كتابى به زبان تركى استانبولى كه يك نوع تفسيرى از آيات عمدهء قرآن را تشكيل ميداد به دستش افتاده بود و بعضى از قسمتهاى اين كتاب براى او نامفهوم بود و چون