آرمينيوس وامبرى ( مترجم : فتحعلى خواجه نوريان )

46

سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى )

اسب خود را مهميززده و پس از نيم‌ساعت به آنها ملحق شدم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه اين پياده‌هاى بىباك پس از دو منزل پياده‌روى تا چه اندازه بشاش و سردماغ هستند . عده زيادى از آنها اشعارى ميخواندند كه بسيار شبيه به افسانه‌سرائيهاى مجار بود و عدهء ديگرى ماجراهائى را كه در مسافرتها بسرشان آمده بود براى هم تعريف ميكردند و من از اين صحبتها كه طرز تشخيص و تفكر و انديشهء اين ايلات دورافتاده را آشكار ميساخت لذت ميبردم و براى درك همين نوع مطالب هم بود كه من از طهران خارج و عازم قلب آسياى ميانه ميشدم . روزها هوا نسبتا گرم بود ولى يخ‌بندان صبح مخصوصا در مناطق كوهستانى ممكن بود باعث سرماخوردگى بشود و چون براى اينكه در موقع سوارى چاپك باشم لباس سبك پوشيده بودم غالبا مجبور ميشدم پياده راه بروم تا گرم شوم . درين موارد اسب خود را بيكى از رفقا كه بيشتر خسته به نظر ميآمد امانت ميدادم او هم در عوض عصاى خود را به من تسليم ميكرد و به اين ترتيب مراحل طولانى را طى ميكردم و در ضمن راه اين موجودات ساده‌لوح بااشتياق فراوان زيبائيهاى زادوبوم خود را برايم شرح ميدادند و پس از آنكه خاطرات ميهن تا درجه‌اى آنها را بهيجان ميآورد و از تعريف باغهاى حاصلخيز مرگلان و نمنگان و خقند اشباع ميشدند آنوقت در نتيجهء يك توافق ضمنى همه باهم ميزدند زير آواز و آن عبارت از همان آواز مذهبى بود كه ( تلقين ) ناميده ميشد و من هم از آنها تبعيت كرده با تمام قوا فرياد ميزدم اللّه ، اللّه . هردفعه كه برايم پيش ميآمد كه درين تشريفات مذهبى با آنها هم‌آهنگ شوم مسافرين جوان‌تر براى بزرگترها خبر ميبردند و آنها هم كه ازين موضوع خيلى مسرور ميشدند به يكديگر ميگفتند كه حاجى رشيد ( نام مستعار من ) واقعا