فووريه ( مترجم : عباس اقبال آشتيانى )

30

سه سال در دربار ايران ( فارسى )

به نظر مىرسد . در اينجا توطئه‌اى بر ضد من درست شد كه تا فردا صبح طول كشيد و تفصيل آن اين كه نمايندگان روس به اين بهانه كه براى حمل و نقل تمام باروبنهء همراهان شاه واگن كافى ندارند پيشنهاد كردند كه يك قسمت از ملتزمين ركاب و قسمت اعظم باروبنه از راه تفليس و باكو و انزلى روانهء طهران شوند و شاه با يك عدهء محدود از ما همراهان و بارو بنه‌اى كه اسباب زحمت نباشد از راه خشكى از طريق تفليس و ايروان و تبريز عازم شوند . امين السلطان كه نوكر سياست انگليس است و از مقامى كه من پيش شاه پيدا كرده‌ام چندان خشنود نيست محرمانه ترتيبى كرد كه من جزء دستهء اول روانه شوم و تا مدتى از شر من راحت باشد . اما قضا و قدر كه به گفتهء مورژه : « مأمور اجراى اوامر الهى است » و غالبا در زندگانى انسان قدرتش از قدرت مقتدرترين وزرا بيشتر است جريان امور را به شكلى ديگر خواست به اين معنى كه تصادفا ساعت پنج بعد از ظهر يكى از انگشتان شاه در لاى در قطار گير كرد و همين اتفاق كوچك در تغيير سرنوشت من مؤثر افتاد . چون من فرانسوى بودم و مدتى در دربار نيكلا امير مملكت قره‌طاغ كه به علاقه‌مندى به روسيه شهرت داشت خدمت كرده بودم به زودى در ميان همراهان روسى دوستان عديده پيدا كردم چنان كه يكى از ايشان روز پيش به محض اين كه از اين توطئه اطلاع پيدا كرده بود به من خبر داد كه نام من جزء نام كسانى كه بايد با شاه همراه باشند و امين السلطان صورت آن را براى تهيهء جا در موقع عبور از معبر قزبك به مأمورين روسى داده است نيست . موقعى كه صدر اعظم براى بردن من به حضور شاه به جستجويم فرستاد من از موضوع كاملا مسبوق شده بودم به همين جهت به محض اين كه پيش او رفتم بدون آن كه فرصت را از دست بدهم به او گفتم كه چون وجود من بستگى به وجود اعليحضرت دارد جاى من هم بايد قريب به جاى شاه باشد و هيچ‌كس قادر نخواهد بود كه به ميل خود مرا از وظيفه‌اى كه مأمور ايفاى آن هستم باز دارد . امين السلطان به تناسب حال ولى نه از روى صفاى باطن به من گفت كه من به اين علت خواستم شما را از راه درياى خزر به ايران بفرستم كه نمىخواستم گرفتار مشقات