شمس الدين رشديه
74
سوانح عمر ( فارسى )
يابند و به اعانت معين الملكى متمتع گرديده ، بافتخارات فخر الدولهئى نيز مفتخر شوند . علمنوازى پروردگار نگر ! هر كودك دانشطلبى كه بكانون دانش گرايد و به قصد مدرسه از خانه بيرون آيد ، بال ملك به زير قدمهاى نازكش بگسترد و به اين كرامتش مكرم فرمايد . آمدند و از آمدن ايشان حسينيه گلستان شد ، و از اين حورىزادگان رشگ باغ رضوان روزها بخوشى ميگذشت . آهنگهاى دلاويز اين حورىبچگان ، از اطاقهاى درس با نغمات دلانگيز مرغكان خوش الحان از فراز درختان پارك مخلوط شده ، زيروبم جانبخشى در فضا ايجاد ، و طنين شورانگيزى هديه شنوندگان ميكرد . ما هم همه دلخوش بوديم ، كه دست بهم داده منبع فيض و تربيتگاه حورىزادگان اين ناحيه شدهايم . و بر خود ميباليديم كه هيچ بنائى چون ما مفتخر و سربلند نيست . روز و هفته و ماهها غرق نشاط و شادكامى بوديم . افسوس خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود . ندانستيم چه طوفانى وزيد كه كاسه و كوزه را برهم زده ، پاى آن مرد نيك انديش روحانى را از اينجا بريد . زان پس او را نديديم . هنوز مات و متحيريم . همه سر در گريبان غم بتماشاى حوادث گوشهنشين شديم . » در اين گفتگوها بودند كه بدروديوار لرزه و تكانى افتاد ، و دل تصور كرد جنبيدن زمين است . معلوم شد از بيان اين سانحه تلخ التهابى در اينها ايجاد ، و از خود بى خود شدهاند . در عين ارتعاش و التهاب ، آهسته به گوش دل گفتند ، « تو هم از ما بگذر و ترك ما كن ، كه ما را بيش از اين طاقت شرح اين سانحه دلخراش نيست . » دل ناگزير ترك مصاحبه آنان گفته ، آن بوم و برزن بگذاشت و از آنجا دور شد . خوانندگان عزيز بالاخره مرا باينجا كشيدند . پس دل را مرخص كنيد و از اين بيدل بشنويد . جريان احوالى را كه نه دل را تاب شنيدن بود ، و نه دروديوار را طاقت گفتن بگذاريد . من سنگدليهاى فراوان ديده بدانها خو گرفتهام ، بقيه قصه را خود پردازم . چنان كه در اوراق پيش خوانديم ، شادروان حاج ميرزا عليخان امين الدوله ، وصيت كرده بود كه محلى براى مدرسه تامين شود . از آن روز در گوشهيى از پارك به ساختن بنائى جهت مدرسه رشديه ، بدستور ميرزا جعفر خان معمارباشى ، و نظر رشديه شروع كرده بودند . صداى دلنشين بنا هم شنيده ميشد . اين بنا اگر تمام ميشد ، براى مدرسه بناى آبرومندى بود . ادامه اين نيت امين الدوله مشاوران را ميخواست كه به صد اشتياق آن را تمام كند ، و بداند براى هر آجرى كه اينجا براى اين بنا روى هم ميگذارد ، ده آجر آنجا براى قصر آخرتش به كار مىبرند . فعلا مدرسه بگردش است و بنا در بالا رفتن . اين قسمت را اينجا داشته باشيد . مشهدى ابو القاسم نام ، فراشى داشتيم كه نوكرى بسيار مهربان و وفادار بود ، و پنج و شش سال بود كه در مدرسه ما خدمت ميكرد ، و تا بود با ما بود . هميشه برايش رحمت ميخوانم . شب شنبهئى به منزل ما آمده خدمت پدرم رسيد ، و سخت پريشان بود و چنين گفت : « عصر امروز در مدرسه بگردگيرى نيمكتهاى كلاسها مشغول بودم . آقا شيخ