شمس الدين رشديه

73

سوانح عمر ( فارسى )

و گلشن ارادت دستخوش خزان بىلطفيها شود ، اينجا صحنه عيش و نشاطى بود . آواى دل‌انگيز مرغكان و نغمات جانبخش آنان تعطيل نميشد . عطر گلهاى محبت از همه‌سو مشام جان را معطر ميكرد . ما هم در بهجت و سرور بوديم . بر آسايش ما فلك رشك برد . بنشين ! و سرگذشت جان‌شكن و دل‌كسل ما بشنو كه شنيدنيست ، اگر طاقت آن دارى . ايكاش نميآمدى ! حالا كه آمده‌اى بدامن محبت ما بنشين گوش ده ! » با هم نشستيم چنين اداى سخن كردند : « در آن روزها ، مردى بلندبالا ، با لباس و سيماى روحانى ، وقت و بيوقت بر ما گذر ميكرد و با ذات خجسته‌يى كه بانى اين بنا و بارگاه بود ، رابطه‌يى بس گرم و صميمى داشت . حضرتش نيز از اين مهمان گرامى به صد گرمى پذيرائى ميكرد . همه ميگفتيم ، خدايا ميزبان و مهمانى چنين چگونه پيدا شده ؟ او دلداده اين ، اين دلباخته او . او مفتون اين ، اين محبوب او . او خواهان اين ، اين خواهان او . چند ماهى حال بدين منوال بود . روزگار بىپير ، بر محبت آنان رشگ برد و سنگ جدائى ميان آنان انداخت ، و خجسته بانى اين بنا را به لشت نشاء پرده حصار تبعيد بدورش استوار كرد ؛ بآنهم اكتفا نكرده پرده سياه مرگ ميان آن دو كشيده يكى را بربود و ديدار بقيامت انداخت . اين محوطه‌ئيكه نامش حسينيه و عزاخانه حضرت سيد الشهدا بود ، ماتمكده شخص شخيصى كه امين دولت و مستند مسند صدارت بود گرديده ، به تمام معنى غمخانه‌يى گشت . خلاصه بساط ماتم چيده و ورچيده شد . چند صباحى گذشت . باز آن صاحب سيماى روحانى قدم پرمهر و محبت خود را بر ما ميگذاشت و ميگذشت . سحرگاهى از بهاران ، كه درختان قباى سبز نوروزى در بر و كلاه شكوفه بر سر داشتند ، و بلبل و قمرى صددرصد اراده غلغله در اين باغ دل‌آرا انداخته بودند ، خيل فرشتگان از آسمان عنايت ربانى فرود آمده ، پرهاى لطيف خود را چون حرير و پرنيان ، همه‌جا گستردند ؛ همه خندان ، همه شادان . معلوم بود كه پيش‌آمد خوشى در پيش است . يك و دو ساعت گذشت ، خسرو خاور كه علم بر كوهساران زده بود دامن ناز بر همه بوم و برزن كشيد . آن صاحب سيماى روحانى ، با صد نشاط و شادى بر ما بگذشت و در حياط مستقر شد . لحظاتى چند ، پس از او مردى عزيز و محترم باوقار بزرگانه ، از در ديگر عمارت بدرون حياط درآمده ، با مرد روحانى ما بگرمى سلام و عليكى كرده ، مشغول صحبت شدند و متوجه در بودند . گويا انتظار ورود نازنينان دل‌آرائى را داشتند . ساعتى نگذشته بود كه غلمان بهشتى ما صف منظم درآمده ، پا به روى بال فرشتگان و سر و روى ما نهادند ، و بدرون حياط درآمدند . اين حورىزادگان فرشته صورت ، اطفال دلپسندى هستند كه در راه مبارزه با جهل و نادانى بدامن تربيت آن مرد روحانى نشسته ، به كمك انفاس مسيحاى او ، عفريت جهالت را از شهرستان وجود خود ميراندند ، و خانه دل را بنور رشد و دانش روشن ميساختند . تا امروز توقفگاهشان عمارت زيبائى از خيابان اكباتان بود . اينك ترك آنجا گفته آمده‌اند كه از عنايات شادروان امين دين و دولت ، بنابر وصيت حضرتش ، برخورداريها