شمس الدين رشديه
72
سوانح عمر ( فارسى )
از من ساخته نيست . نميدانم از كجا داخل شوم و از كجا سردرآورم ؟ ديدم كه اين گره جز بذات دل و دست گشوده نشود . بر آن شدم كه از آن دو استدعاى مساعدت كنم . از دل بخواهم كه به آن نواحى سفرى كرده گذارشاتى فراهم كند ، و در اختيار دست بگذارد . از دست هم خواهش كنم كه دستگير اين شكستهخاطر شده ، گزارشات دل را بوسيله قلم برخسار كاغذ منتقل كرده ، در ديدگاه صاحبدلان مشتاق بگذارد . اول دست بدامن مرغ دل شده بال و پرش را با اشك خونين آرايشها دادم ، و به صد استدعا بطواف آن بيت عتيق فرستادم ، و هزاران درود بدرقه راهش كردم تا به آن ايوان و بارگاهى كه با اينهمه تحولات از آسيب حوادث بر كنار مانده است ، و متين و محكم بر سر پا است گذرى كند . و از دروديوارش كه صفحات كتاب عبرتند خبرى گرفته ، به من برساند ، از تلخ و شيرينش نترسد و از شكنجههاى روحى و معنويش نهراسد . البته ناهمواريها خواهد شنيد پريشان نشود و از جا نرود . خدا خانه مرغ دل آبادان كند كه راه اطاعت گرفت ، و بانجام دادن مسئول من برخاست . رفتوآمد چه رفتنى و چه آمدنى ؟ چه اطلاعاتى و چه گزارشى ؟ سخنانش همه دلنشين اما بس جانگداز و خونين . كاش بمرغ دل ماموريتى نميدادم و اين استدعا از او نميكردم ، كه خبرهاى ناهموارى آورده ، گزارش تلخى را بازگو مىكند . چون خبرها آورده است ناگزيرم از تحويل گرفته ، تقديم خوانندگان كنم كه سخت منتظراند . اينك گزارش مرغ دل : « چون بدان بارگاه رسيدم ، و با بال و پر اشتياق گردوغبار هجران از رخسار دروديوارش بزدودم و حاجت خود بيان كردم ، همه سوى آن بنانگاهى بسراپاى من كرده ، با التهابى فراوان و بيانى لرزان ، بسخن درآمده اول پرسيدند : « تو را چه بر آن داشت كه پرده از روى اسرار نهانى بردارى ، و جريان را كه درست شصت سال پيش از اين اتفاق افتاده است برملا سازى ، و درددلهاى آتشزاى ما را با مركب اشك خونين بر صفحه كاغذ نقاشى كنى ! ! » گفتم ، « ميدانيد كه من سرخود به اين كار اقدام نكرده و بپاى اراده و اختيار باينجا نيامدهام . چه عاقل هرگز خود را بكورههاى آتش نيفكند ، و جراحات خود و ديگران را نمكپاشى نكند . بيداردلانى چند ، از دل سوختهيى تقاضاى اين گزارش كردند و شرح اين ماجرا خواستند . او حال گفتارش نبود ، در دامن من آويخت و بتضرع تقاضاى كمك كرد . من هم از راه ترحم بر او كه مصاحب مهربان من بود ، قبول زحمت كردم و سفرى شدم و دل بخطرها نهادم . هم از اول دود متراكم آتش حسرتها را از دور ميديدم و شعلهسوز و گدازها به چشمم مىخورد . از همان اولين قدم طليعه سفر سخت پريشانم كرد ، خواستم برگردم و از اين ناحيه پرآشوب كناره گيرم ، و ترك ماموريت كنم . دلم به حال صاحبم سوخت كه در شعلههاى آتش سوزان حسرت گرفتار بود و سخت به خود مىپيچيد . درهرحال تفقدى كنيد كه از راه دور آمدهام » در به ديوار ، ديوار بصحنه ، صحنه بايوان ، ايوان بسكو نگريسته به اشارات ابرو و حركات چشم با هم سخنها گفتند . سپس متوجه من شده با آه و اندوه فراوان ، به محبتم فرمودند ، « حالا كه اينطور است بنشين و قصه او گوشدار و اشكبار . در آن روزها ، قبل از اينكه طوفان دهشتزا بلند شود ، و زلال محبت به گلولاى كدورت مكدر گردد ،