شمس الدين رشديه

57

سوانح عمر ( فارسى )

كرورى را با تثبيت قدرت آنها در ايران بوجود آورده ، هيئت حاكمه را در مقابل آنها زبون ساخته امتيازاتى هم از بانك استقراضى و غيره به آنها داده بود . رشديه و يارانش براى عزل او جز مشوب كردن خاطر پادشاه از او ، چاره‌يى نداشتند ، و اين منظور هم جز با انتشار شبنامه ميسر نبود . زيرا كه اولا روزنامه چندانى در تهران نبود ، و آنچه هم بود كليه مندرجاتش قبلا بايد از نظر وزير انطباعات بگذرد . پس روزنه اميد همان تاريكى شب بود ، و انتشار شب‌نامه بود ، و هر شماره‌اش بوسيله موقر الدوله و خيلى به احتياط بدست مظفر الدين شاه ميرسيد . روزى مظفر الدين شاه يكى از شبنامه‌ها را كه بر خيانت اتابك شرح مبسوطى بود ، به اتابك داده ميگويد ، « اين چيست ؟ » اتابك ميگويد ، « قربان دشمنان تاج و تخت از اين كارها زياد ميكنند . » شاه ميگويد ، « اينها كه دوستان تاج و تختند كدام حرفشان ناحسابيست ؟ » اتابك كه ميدانست منبع اين شبنامه‌ها مدرسه رشديه است ، بوسيله ممتحن الدوله ( از امناى مدرسه رشديه ) از كنه افكار رشديه باخبر شده بود و مطالب شبنامه‌ها را هم مطابق آنها ميديد ، تعمدا تصميم گرفت ، بقول خودش اين آشيانه فساد ، و بقول وجدان اين كانون حقيقت و وطن‌پرستى را منحل كند و از جا بكند ؛ كه در خدمت همه خواص مطالب شبنامه‌ها منتشر شده خطاها و خيانتهاى اتابك برملا شده بود . شبى شادروان مختار السلطنه حاكم را كه چنان كه گذشت ، از طرفداران جدى رشديه بود و به آن پايه محبتش را برشديه كسى نميدانست ، اتابك احضار و امر مىكند فردا رشديه را گرفته ، به اردبيل تبعيد ، و اعضاى مدرسه‌اش را مطابق اين صورت بزندان دولتى تحويل دهيد . شب‌هنگام آن بيداردل روشن‌ضمير ، بعنوان بازديد قرق شهر و تفتيش گزمه‌ها ( پاسبانان ) با ميرشب ، به خانه ما آمده رشديه را بدم در احضار و بدون اظهار آشنائى ميگويد ، « در اين خانه گم‌شده‌ئى داريم » و براى تفتيش داخل خانه شد . ميرشب را با برادرم براى جستجو و تفحص باطاقهاى بالا فرستاده ، گفت ، « همه‌جا را بگرد . من هم اطاقهاى پائين را ميگردم . » خودش با پدرم باطاق پائين آمده پدرم را بخلوت كشيده مراتب را به او اطلاع ميدهد ، و ميگويد در مراجعت من خود را از اسب انداخته فردا را تعارض كرده كار را يك روز عقب مياندازم ، تا شما هرچه كردنى هستيد بكنيد . اما ميرشب كه برادرزاده‌اش شاگرد مدرسه رشديه و پيشرفت محسوسى در درس داشت ، و توجه عمويش را جلب كرده بود ، و رشديه را هم آدم مسلمان و نمازخوان و روزه‌بگير و مقدس ميدانست ، بمحض ورود باطاق بالا ايستاده همه‌جا را نگاه كرد و گفت اينجا كه چيزى نيست . و بدست‌انداز درگاه نشسته منتظر بود كه حاكم صدايش كند . مختار السلطنه از بازرسى خود فارغ شده ، ميرشب را صدا زد و رفتند . اوقاتيست كه امتحانات ساليانه مدرسه به پايان رسيده و مقدمات جشن سنوى فراهم گرديده ، درصددند جوائز شاگردانرا ، كه اوراق رسمى و رنگين - آفرين - تحسين - افتخار و امتياز بود ، عطا كرده ، قبول‌شدگانرا بكلاسهاى بالاتر معرفى كنند . ما در چه