شمس الدين رشديه

51

سوانح عمر ( فارسى )

به اتابك خبر داده است ، حالا رفتن را باكى نيست . بشيخ عرض كرد ، « ميروم . » شيخ پس از تامل زياد به آنمرد گفت ، « چقدر در آنجا توقف خواهد كرد ؟ » گفت ، « نيمساعت بيشتر توقف نخواهد داشت . » شيخ ملا آقا بزرگ را صدا كرد او هم بعجله آمد گفت ، « رشديه با كريمخان ميروند . تو هم برو پشت در اطاقى كه رشديه داخل مىشود بنشين ، چون خودش بيرون آمد با همين كالسكه بيائيد ، اگر نيم ساعت گذشت بيرون نيامد ، تو برو دستش را بگير و بياور بيرون و بيايند اينجا . » رشديه از خدمت حاج شيخ هادى بيرون آمده ، روبراه شد . چون به منزل اتابك رسيد ، اتابك در اطاقى تنها بود . رشديه را بگرمى پذيرفته گفت ، شنيده‌ام شاه شما را احضار فرموده‌اند . » رشديه مىگويد ، « خير چنين چيزى نيست . » اتابك مىگويد ، « من بىخبر نيستم . جريان را بگوئيد . » رشديه مشروح و مفصل ساخته اول را پرداخته با شرح و بسطى كافى بيان كرده ، حس مىكرد كه اتابك از شادى در پوست نمىگنجد . مذاكرات رشديه كه تمام شد ، اتابك مهندس الممالك و ارفع الدوله را احضار كرد و در حضور آن دو هم از رشديه گله‌گذارى مفصلى كرده ضمنا خطاب به هر سه گفت ، « انسان بايد اول نفع و ضررش را بسنجد ، اگر نفعش خيلى بيشتر شد دنبال كند و گرنه هر قدمى بردارد خطا رفته است . » بعد رو به رشديه كرده گفت ، « شما حساب زندگى خود را نداريد . حكيم الملك چه تاجى بسر شما زده است كه اين‌طور پاى علمش سينه مىزنيد ؟ » پس از امين الدوله تنها رقيب اتابك حكيم الملك وزير دربار بود ، كه كباده صدارت ميكشيد و پيش مظفر الدين شاه هم قربى تمام داشت ، و اتابك ميكوشيد تا او را هم منكوب و مجذول ، بلكه معدوم كند . چنان كه مىگويند بالاخره به دسيسه وى با قهوه مسمومى از پا درآمد . در هر حال اتابك پس از مذاكره طولانى با رشديه گفت ، « امين الدوله شما را آورد و بشما توجهى نكرد ، خانه نداريد مقروض هم هستيد . من ميروم اين دو بزرگوار هرچه گفتند ، من گفته‌ام . شما هم گفته ايشان بپذيريد ، باراده پروردگار در رحمتى به روى شما باز شده است . » او رفت . ارفع الدوله كه سابقه آشنائيش با رشديه زيادتر بود ، گفت « سه هزار تومان پول ، يك خانه ، سه هزار تومان هم اسباب زندگى بشما ميدهند . دو ده از خالصه‌هاى دولت ، هر دهى را كه بخواهيد به تيول ، با فرمان شاهى بشما مىبخشند . در وزارت علوم هم جز وزارت ، هر پستى را بخواهيد بشما واميگذارند . و دو پسر شما ، ميرزا محمد و ميرزا كريم ، را بخرج دولت بمسكو ميفرستند كه تحصيل كنند . سالى هفتصد تومان مواجب شما را از اداره تذكره بشما عودت ميدهند . دو كلمه بنويسيد كه سواد آن شب‌نامه را حكيم الملك نوشته است . » رشديه گفت ، « اگر آنچه ميگوئيد بنويسم اين نامه من در دفترخانه الهى ضبط مىشود ، روزى پيشم بگذارند و بگويند چه ميگوئى ؟ چه بگويم ؟ من طاقت مواخذه آن روز را ندارم . » باز شرح و بسطى دادند كه رشديه را متقاعد كنند ، رشديه گفت ، « خواهشمندم اصرار