شمس الدين رشديه
50
سوانح عمر ( فارسى )
گوشه اطاق يك ميز كوچك ، رويش يك گلدان چينى سياه با دو دسته طلائى است . سمت چپ يك تابلو دورنماى بزرگ دريا و ساحل و غيره . مبل و صندليهايش از ماهوت عنابى است ، سر بخارى پنج پارچه شمعدان و گلدان و ساعت مجسمهيى بلند طلائى رنگ » . خلاصه چنان حفظ مىكند ، كه اگر چشمش را بسته آنجا باز كنند ، مرتبا با طاقى كه شاه مىنشيند داخل شده در محل خود ميايستد . از ظاهر مريدان پابرجاى حاج شيخ هادى ، منتظم الدوله كريمخان سردار مكرم بود ، كه سياهگوش دربار و جاسوس اتابك و با رشديهاش انسى فراوان بود . رشديه آهسته به او گفت ديشب حادثهيى اتفاق افتاده ، ندانم بشيخ بگويم يا نگويم . نزديك نصفههاى شب بود در را زدند . چون اطاقم نزديك در است ، رفتم پشت در . صداى چرخهاى كالسكه را هم يك دقيقه قبل شنيده بودم . پرسيدم ، « كيستى ؟ » گفت ، « از پيش شاه آمدهام . » در را باز كردم . مردى بلندبالا با كالسكه سلطنتى آمده ، و او را منزل موقر الدوله ( داماد مظفر الدين شاه ) مكرر ديده بودم گفت ، « شاه اين كالسكه را فرستاده و كالسكه در بيست قدمى در بود . فرمودند نيمساعت بيايند اينجا كار لازمى دارم . خيال كردم بشيخ بگويم ، ترسيدم بگويند نرو و خلاف ادبست . ناچار لباس پوشيده بكالسكه نشستم و رفتم شاهآباد . مرا بدفتر شاه وارد كردند . شاه نمره هشتم شبنامه غيرت را دست گرفته پرسيد ، « اين را تو نوشتهيى ؟ » عرض كردم ، « قربانت شوم من نامم را وطنپرست گذاشتهام ، و در اين دعوى خود را صادق ميدانم و بوطنم هرگز خيانت نميكنم و تا اين پايه بىادب نيستم ، زيرا كه يك خدمت اتابك اعظم به وطن بزرگترين خدمتها است و ايرانيان همه مديون خدمت او ميباشند . » شاه پرسيد ، « چه خدمتى به وطن شما كرده است ؟ » عرض كردم ، « آن روز كه شاه شهيد مرحوم شد ، اگر اين صدر اعظم آن غيرت و مردانگى و تدبير بخرج نميداد و با زيادى مدعى تاج و تخت مملكت را به صاحبش تسليم نميكرد ، امروز ما كرايهنشين اجانب بوديم . » شاه حكيم الملك را خواست و فرمود ، « ببين چه ميگويد ! » من مطلب را قدرى عريض و بسيط بيان كردم . شاه خطاب بحكيم الملك فرمود ، « صدر اعظم چنين خدمتى بشما كرده است يا نه ؟ شما كه قدر وطن نميدانيد . وطن شما عرض و ناموس شما است . » بكسيكه دم در ايستاده بود و من نشناختم ، فرمود ، « رشديه را بمنزلش برسان . » به من هم فرمود ، « اين آمدن تو را كسى نداند . » با همان كالسكه كه رفته بودم باينجا برگشتم ، حالا معطلم بشيخ بگويم يا نه ؟ » گفت ، « شاه سپرده است كسى نداند ، چه لازم است كه به شيخ بگوئى . » سردار مكرم بطور عادى از شيخ خداحافظى كرد و رفت . يكراست ميرود خدمت اتابك و جريان را ميگويد . عصر فرداى آن روز ، پيرمردى از متشخصين كه خانههايش را امير بهادر خريده است ، با كالسكه خدمت شيخ ميرسد و عرض مىكند ، محترمين آمدهاند رشديه را ببرند پيش صدر اعظم ندادهايد ، من پيرغلام شما آمده اطمينان مىدهم رشديه را همانطور كه سالم ميبرم ، سلامت هم برگردانم . » شيخ مثل سابق گفت ، « من بشما اطمينان ندارم خودش بخواهد برود مانع نميشوم . » رشديه يقين داشت كه سردار مكرم جريان را