شمس الدين رشديه

48

سوانح عمر ( فارسى )

و افتضاح و بىعفتى رساندند . ولى رشديه شب و روزش وقف مدرسه بود . و به هيچ كارى نميپرداخت ، كه نگويند نتوانست اداره كند و مدرسه‌اش را بستيم . حاج شيخ هادى مكرر از جان رشديه دفاع كرده است . يكى از آن موارد اين است : چون اجنبىپرستى اتابك معروف بود ، چهار نفر زير جلسه‌ها داشته و شب‌نامه‌ها عليه اتابك و علنى كردن خيانت او منتشر ميكردند ، كه آنها شيخ يحيى معلم مدرسه رشديه بعدها سردبير روزنامه ايران - سيد محمد خان نوه صدر اعظم نور - ميرزا سيد حسن برادر حبل المتين و مثمر الممالك بودند . چون شيخ يحيى معلم مدرسه رشديه بود جلسات اين چهار نفر هم آنجا تشكيل ميشد ، بخصوص كه منشى شبانه شيخ يحيى بود . رشديه در جلسه آنها شركت نداشت و از همكاران آنها هم نبود ، اما چون شبنامه خطاهاى بزرگ اتابك را علنى ميكرد ، رشديه مخالفتى با آنها نداشت و مانع تشكيل انجمن در مدرسه نبود ، و شب‌نامه بنام « غيرت » مرتبا منتشر ميشد . شماره هشتم شبنامه به پستخانه رفت . چون ناظم مدرسه از شيخ يحيى رنجشى سخت پيدا كرده بود ، با تلفن بصدر اعظم كه در شميران منزل داشت قصه را خبر داده ، او را از جريانات پنهانى آن چهار نفر باخبر مىكند . شبنامه‌ها را از پستخانه ميگيرند . همان شب سر سيد محمد خان را در رختخوابش با تخماق كوبيده نعشش را از پشت بام بكوچه مياندازند ، شيخ يحيى را با زنجير بقلعه اردبيل تبعيد ، مثمر الممالك را بزندان ، ميرزا سيد حسن را در مبارك آباد در غل و زنجير ، و بساط شبنامه پراكنى را برمىچينند . رشديه كه صبح بمدرسه آمد وضع را دگرگون ديده ، از صدر اعظم كه آنوقت بديدنش هم نرفته بود ، بوسيله نامه‌يى وقت ملاقات ميخواهد . دو روز گذشت جواب نيامد . - ناگفته نماند مجازات رشديه را هم با آن چهار نفر از شاه خواسته است ، شاه فرموده است ، « رشديه مرد متينى است و با اين كارها كارى ندارد تا تقصيرش ثابت نشود با او كار نداشته باشيد » . رشديه به سپهسالار مينويسد كه از صدر اعظم وقت ملاقات خواسته‌ام جواب نيامده است ، مايلم با جنابعالى ملاقاتى كنم كه گفتنيها گفته شود . فردا صبح جواب فرستاده بشب دعوت كرد . عصرى نامه فرستاد كه يادم نبود كه به منزل علاء الدوله موعودم ، همين عصر تشريف بياوريد منزل علاء الدوله كه متعلق بخودتانست ، و اگر مقتضى باشد خلوت ميكنيم . رشديه چون خانواده علاء الدوله را نامبارك شناخته بود از اين دعوت مظنون مىشود . كس ميفرستد كه اطراف خانه علاء الدوله چشم و گوشى آب بدهد ببيند چه خبر است . خبر آمد كه رجال طرفدار اتابك آنجا جمع‌اند . رشديه دريافت كه نقشه ابتلاى او است . به قصد خانه شيخ حركت كرد . در بين راه ، بابا خان سردار افخم رئيس نظميه را مىبيند كه به طرف توپخانه ميرود . كالسكه را نگاهداشته به رشديه ميگويد ، « امشب را يا من منزل شما ، يا شما منزل من ملاقاتى شود كه شايق ديدارم » . رشديه ميگويد ، امشب را به علاء الدوله وعده داده‌ام ، فردا شب را خدمت شما ميرسم » . سردار ميگويد ، « از قضا من هم آنجا ميروم بفرمائيد باهم برويم » . رشديه ميگويد ، « حمامى احتياج دارم . شما بفرمائيد من نيم ساعت يا سه ربع بعد ميرسم . »