شمس الدين رشديه

33

سوانح عمر ( فارسى )

حضور ايشان امتحان ميدادند . وجوه حضار هم در حدود مطالب طرح شده ، گاهى سئوالاتى ميكردند . صداى احسنت و آفرين حضار مجلس را فراگرفته بود . در مجلس امتحان يكى از حضار گفت : « من دوام و بقاى اين مدرسه را شرعى نميدانم ، زيرا اطفال كه به اين سرعت پيش ميروند ، به جائى ميرسند كه نبايد برسند و نبايد به آن حدود قدم بگذارند . » هرچه رشديه و سايرين از اين آقا با اصرار پرسيدند « كجا ميرسند ؟ » فرمود ، « بآنطرف ميافتند » . حضار هرچه اثبات اين مدعا را دليل خواستند ، دليلى نفرموده بحرارت و خشونت ميگفت ، « اگر بنا باشد اطفال به اين كوچكى مطالب به اين بزرگى را به اين خوبى بدانند ، كتاب ميراث فارسى را اينطور محيط باشند ، البته به سن علما كه ميرسند ، البته و هزار البته از اين دين بيرون ميروند ، و دين ديگرى اختيار ميكنند » . موقعى است كه وليعهد در تهران ، و پاج ميرزا جواد آقا مجتهد كه بسيار متنفذ و حامى معارف بود ، و رشديه را از طفوليت ميشناخت و در عنفوان جوانيش طاقه عبائى بوى جايزه قابليت داده بود ، مريض و بستريست . از جنجال و هاىوهوى اوباش مدرسه برهم خورد ، و آن آقاى سطبر گردن بلند بالا كار خود را دنبال كرد . ساعتى نگذشته بود خبر آوردند كه مردم از مسجد آقا سيد على آقا يزدى ( پدر سيد ضياء الدين طباطبائى ) ، با چوب و چماق ميآيند . بعد مسافت وسيله خير شده توانستند اطفال را زنده بدر كنند . يك مرتبه سر غارتيان كه پيدا شد ، عموم معلمين و كارمندان فرار كرده بودند . رشديه بدار الفنون پناه برده ، با دار الفنويان از پشت‌بام ناظر جريانات بودند . حضرات با بيل و كلنگ وارد شده ، دست خرابيشان قوى بود ، درها را درآورده ميبردند . ضمنا نارنجكى كه از باروت و زرنيخ و غيره ساخته بودند ، در سوراخ زير شيراب انبار گذاشته فتيله‌اش را بيرون برده ، آتش زدند . چيزى نگذشت كه اين قسمت عمارت بعرش رفته واژگون به زمين آمد . رشديه قاه‌قاه مىخنديد ، مفخم الملك پيشكار وليعهد ميگويد ، « خانه‌خراب ! همه به حال تو گريه ميكنند تو قاه‌قاه ميخندى ؟ » رشديه ميگويد ، « هريك از اين آجر پاره‌ها يك مدرسه خواهد شد . من بآنروز ميخندم . كاش زنده باشم و ببينم . » رشديه شبانه از راه روسيه ، مثل سابق به مشهد فرار كرد . ولى پس از چند ماه مراجعت ، باتكاء استقبال عمومى و خواص اعيان و بزرگان شهر كه دلبسته اين تعليمات و اين اساس جديد و شائق باسواد شدن فرزندان خود بودند ، يك خانه عالى اجاره كرده اعلان افتتاح مدرسه را منتشر كرد . مردم بجان و دل استقبال ميكردند . ولى از ترس اينكه وقتى براى خراب كردن مدرسه ميريزند اطفال هم زير دست و پا ميروند ، بعضى جرأت نميكردند اطفال خود را بمدرسه بگذارند . خوشبختانه وليعهد به تبريز برگشته است . روزى پانزده نفر از بچه‌هاى سادات را كه دور كالسكه‌اش را ميگرفتند توسط رئيس دار الفنون بمدرسه رشديه فرستاد ، و شهريه آنها را هم از قرار نفرى ماهى پنجقران ، و خرج دفتر و كتاب معين كردند . اين مسئله در شهر منتشر و اطمينان مردم را فراهم كرد . مدرسه را استقبال كردند ، و همين پانزده نفر اول در ماه سوم قبوض شهريه را به خط خود نوشته روانه حضور ولايت عهد كردند . معظم له اين موضوع را منتفى دانسته ، اطفال را بامتحان حضورى طلبيد . ديد كتابتشان عين واقع است ، هرچه ميگويد مينويسند .