شمس الدين رشديه
140
سوانح عمر ( فارسى )
شاهنامه امير بهادرى يادگار بسيار شيوا و پرقيمت اين سپهسالار جنگ است . الحق بوفا و حقشناسى معروفست ، و تا آخر عمر در مسلك و خط سير خود كوچكترين تغييرى نداد ، و كمترين انحرافى پيدا نكرد و به آن راهى كه ميرفت ايمان داشت و تظاهر نبود . از اول دست ارادت به محمد عليشاه داد و تا آخر عمر بر سر وفاى خود بود . روسها كه با مشروطيت ايرانى مخالف بودند ، پس از استقرار مشروطيت و تاسيس مجلس وكلا و ساير مقدمات آزادى ، به تبريز نيرو وارد كرده ، باغ شمال را مركز عمليات خود قرار داده ، ايرانيان خيانتپيشه را چون رحيم خان چلبيانلو و حاج صمد خان شجاع - الدوله تقويت كرده ، عليه آزادىطلبان جبهه جنگ به پا داشتند . دست قدرت نابغه توانا ستار خان سردار ملى و همكار گراميش باقرخان سالار ملى را بوجود آورده ، پشتيبان مليون قرار داد ، و خطه آذربايجان زير سم اسبان روس و تبريز تا كوه زينعلى و عينعلى جبهه جنگ دو فرقه مليون و دولتيان شده بود . با اينكه روسها مخالفين آزادىطلبانرا كمك ميكردند ، و بوسيله توپخانه بدست نشاندگان خود ، يعنى رحيم خان و حاج صمد خان كمك فراوان داشتند ، معهذا نيروى ملى فاتح شده آن دو سردار كافى ، بكمك مجاهدين ، دشمنان را برانداختند و آزادى را همهجا بگستردند . محمد عليشاه پس از توپ بستن مجلس بفكر سركوبى تبريزيان افتاد ، نيروى فراوانى با تجهيزات كافى قزاقخانه بسرپرستى عين الدوله به تبريز فرستاد . از اين جريان رشديه خيلى پريشانست . شبها خوابش نميبرد . با اينكه پدرم كمتر از جريان سياسى و امور خارجى خود در خانه صحبت ميكرد ، ولى روز عزيمت نيرو به تبريز گفت ، « نيروئى كه امروز با عين الدوله به تبريز حركت كرده است مشروطه و مشروطهچيانرا خواهد كوبيد . » خنثى كردن اين نقشه و ايجاد وسائل مغلوبيت و ناكامى عين الدوله ، رشديه را با افكار تازهيى آشنا ميكرد . اطلاع پيدا كرد كه محمد وليخان سپهدار اعظم ( تنكابنى ) ، سپهسالار بعدى ، از تهران حركت و ماموريت دارد كه ايل شاهسون را بكمك عين الدوله حركت دهد . اين خبر رشديه را به يك مسافرت غير مترقبه بىمقدمه پنهانى واداشت . رشديه از اين اقدام خود صددرصد نتيجه مثبت گرفته بلطف خداوند توفيق كامل يافت . در حقيقت مهمترين رل سياسى را با موفقيت كامل بازى كرده ، صفحه بسيار درخشانى بر كتاب حيات سياسى خويش افزود كه شرح آن مختصرا بدين قرار است : رشديه بمحض اينكه شنيد محمد وليخان چنين ماموريت مهمى را دارد ، بدنبال او برخاسته حوالى رشت به او ميرسد و به ملاقاتش ميرود . سپهدار ميپرسد ، « چه عجب شما كجا ؟ اينجا كجا ؟ » رشديه ميگويد ، « ارادت ديرينم بشما مرا برآن داشت كه در چنين روزها از شما دور نباشم ، و اگر از دستم برآيد خدمتى كنم . و طرحى ريختهام كه مايه سعادت دو دنيا ، و كاميابى هردو جهان شما باشد » . گفت ، « طرحت چيست ؟ » رشديه گفت ، « اول بفرمائيد ببينم مرا چهجور آدمى ميدانيد ؟ و نسبت بخودتان چطور تشخيص دادهايد ؟ » سپهدار ميگويد ، « آنچه در اين مدت طولانى دوستى از شما ديدهام ، مسلمانيد ، و