شمس الدين رشديه

133

سوانح عمر ( فارسى )

بود . شاهزاده منتظم نظام به سمت نظامت مدرسه ، وحيد الملك بمعلمى انگليسى ، و قبل از آمدن ايشان از اروپا ، نصرت إله خان نامى از تحصيل‌كردگان انگلستان بجاى ايشان ، و پروفسور حبيب الله خان شهاب بمعلمى زبان فرانسه ، و سيد ابو القاسم حكيم ، معلم رياضيات دوره دوم مدرسه نظام ، بمعلمى رياضيات دوره دوم معين گرديدند . و ساير معلمين هم به همين پايه از معلمين درجه اول شهر انتخاب شدند . مدرسه بنام « حيوة جاويد » دائر و سال را به پايان رسانيد ، و تعداد شاگردان از چهارصد گذشت ؛ و مرجع اعيان و اشراف و وجوه اهالى تهران از هر طبقه شد . بخاطر دارم كه در گذاشتن ميز و نيمكتها شخص شخيص مخبر السلطنه با محمد صفى خان ناظم العلوم قبول زحمت ميفرمودند ، و چون فرشتگانى كه بكمك بشر آيند ، از آسمان عزت نزول اجلال فرموده با مشهدى على و اسد الله بيك فراش مدرسه ، در تنظيم اطاقها كمك ميكردند . شادروان حاج مخبر السلطنه از تاسيس اين مدرسه بسيار خوشحال و چنان مسرور و مشعوف بود كه حد نداشت . از همين مسرت بود كه در تنظيم ميز و نيمكتها بهتر از خانه خود خدمت ميكرد . خدايش بيامرزد كه آن رفتار آن روز او امروز هم براى من درسى است . خدا روان هردوشان را شاد دارد و دو حورى سيما را در غرفات بهشت به تنظيم عشرتكده آنان گمارد . اما سرگذشت اين مدرسه . خدا ميداند در نوشتن اين قسمت قلم پيش نميرود و براى تحرير يك جريان تلخ آماده نيست . و لكن چون تاريخ است ناگزيرم بنويسم . پس اجازه فرمائيد بسيار باختصار اشاره‌يى كرده بگذريم . اين مدرسه باندازه‌يى ترقى كرد ، كه دار الفنون فرتوت آن روز را تحت الشعاع خود گرفت . رئيس دار الفنون ، يا خان رئيس را اين جريان خوش نيامد و ديگ حسدش به جوش آمد . اعضاى متنفذ اين مدرسه را يك‌يك دعوت كرده وعده‌هاى درخشانى داد ، كه وسائل انحلال اينجا را فراهم كنيد ، و از شما كاملا قدردانى شده در وزارت فرهنگ به شغل مناسبى منصوب ميشويد . ملاقاتها طورى انجام ميگرفت كه روح مخبر السلطنه هم اطلاع پيدا نميكرد . بدبختى اجتماعى همين‌جا است كه همه صاحب فكر كوچك بوده ، محيط محدود خود را مىبينيم ، و هيچ مايل نيستيم محيطى رخشانتر از محيط خويش ببينيم . اگر موسسه‌يى زيباتر و بهتر از موسسه خود ببينيم ، عوض اينكه در بالا بردن و بهتر كردن سازمان خود بكوشيم ، در انحلال موسسه طرف و زمين زدن او ميكوشيم . و بدبختانه اساسا روح اجتماع در ما نيست . در ميان اهالى يكى از ممالك مترقى درجه اول ضرب المثلى است ميگويند ، « يك فرد از ما به قدر خر نمىفهمد ، دو نفر كه شديم كمپانى تشكيل ميدهيم ، سه نفر كه شديم دنيا را اداره ميكنيم . » اين گونه مثلها دستور اجتماعى آن ملت است كه بدانند تنها نبايد كار كنند ، كه سخت مغلوب ميشوند . برعكس ما كه هرچند فردا فرد ما داراى لياقت فراوان باشيم ، روح اجتماع نداريم و منبع تمام انحطاط و عقب‌ماندگيها همين