شمس الدين رشديه
125
سوانح عمر ( فارسى )
گرفتند و بدرختها بستند ، و جلو آنها علف ريختند . ما را هم به بالاخانهيى هدايت كردند كه پنجرههاى متعدد داشت . نهايت صفا از ما پذيرائى ميكردند . معلوم نيست اهل دهات قديم درس عاطفه و محبت را از كدام مكتب آموخته بودند ؟ شايد از مكتب اجتماع كه همه اهالى آنزمان تقريبا با عاطفه و محبت سروكارى داشتند ، و انصاف و آدميت و بلندنظرى سرشان ميشد . خلاصه ، رفتيم و از گردنههاى پر پيچ و خم و خطرناكى ميگذشتيم ، و سخت به زحمت بوديم . پس از طى گردنهها ، برودخانه بسيار گوارائى رسيديم . هواى آن ناحيه بسيار لطيف و آب بسيار خنك ، رفع خستگيها شد . پس از پياده شدن ، از زحمت راه و مشقت سوارى كه به آن عادت نداشتيم ، حالم بهم خورد و سخت تب كرده و در آتش التهاب آن ميسوختم ؛ و پريشان بودم كه مبادا پريشانى رفيقان را فراهم كنم . درهرصورت ، روز و شبى گذشت . بهرنحوى بود خود را روى قاطر انداخته ، مسافتى طى كرديم . گفتند تا كلات شش فرسخ است . از كنار حصار زرين كلات كه كوهى است بسيار بلند و سنگى و سربهوا كشيده ، عبور كرديم . و به بند ارغونشاه رسيديم . و از اينجا تا كلات راه بسيار صاف و هموار و باصفا است . خلاصه وارد قلعه كلات شديم . دو بعدازظهر و همه بخواب نيمروز بوده از گرما به سردابها پناه برده بودند . سه بغروب بود كه وارد دار الحكومه شديم . بدستور ماموران غلاظ و شداد ، آهسته ميرفتيم تا به پيشگاه عظمت و جلال حكومت رسيديم . در حياط حكومتى ، كنار حوض نيمكتى بود و برويش سه نفر نشسته بودند . و بمحض اينكه ماموران و اسيران داخل حياط شدند ، آنكه ميان نشسته بود پايش را روى پايش انداخته ، سبيلهاى خود را تاب ميداد . يعنى كه « ما حاكميم . » بدون اينكه به اسرا نگاه كند ، با رفيق پهلوئى به صحبت پرداخت . مرا تاب ايستادن نبود . بىاختيار نقش زمين شدم . خولىزادگان شمر مصب حارصصفت بلندش كردند ، خواهرزاد ابن ملجم دادى زده گفت ، « مگر نميدانى كجائى و در حضور چه كسى ؟ تو كه هيچچى نمىفهمى ، پس اين عمامه را چرا سرت گذاشتهاى ؟ » در اين حيص و بيص يكى از آن دو نفر كه طرفين حاكم نشسته بودند ، خيرهخيره نگاهى به من كرده يكباره خود را بپاى من انداخته پاهايم را ميبوسد ، و گريه مىكند و ميگويد ، « كاش ميمردم و شما را اينجا و به اين حال و روز نميديدم . » همه حاضران هاجوواج ماندند . منهم تعجبم كم از آنها نبود ، كه يا للعجب ! من در اينجا دوست و آشنائى نداشتم . او را از روى پاهايم بلند كرده در صورتش دقت ميكنم . مىبينم ميرزا عليخان است . صورتش را ميبوسم . ميرزا عليخان هم دست مرا گرفته بجاى خود روى نيمكت نشاند . براى مجد الاسلام و ميرزا آقا هم نيمكتى آوردند و آنها هم نشستند . حاكم دست و پاى خود را جمع كرده مرتب مىنشيند . بعد از چند لحظه باز ميرزا عليخان از جا برخاسته خود را بپاى من مياندازد ، گريه مىكند . او را به صد محبت بلند كرده گفتم ، « آقا ميرزا عليخان خدا حفظت كند ، آرام باش . الحمد لله هردو سلامتيم و بعد از چند سال يكديگر را پيدا كرديم . بنشين