شمس الدين رشديه

126

سوانح عمر ( فارسى )

صحبت كنيم . » او برخاسته ميگويد ، « بگذاريد روبروتان بنشينم تا چشم به زيارت جمال شما روشن باشد . » ماحصرى از ميوه و عصرانه فراهم كرده پذيرائى ميكنند . آنشب را هم بشام مهمان ميرزا عليخان بوديم . ميرزا عليخان كيست و اين فرشته رحمت از كجا آمد ؟ اجازه بدهيد برگرديم به هيجده سال قبل و از من بشنويد ؛ اوقاتيكه رشديه در تبريز مدرسه بازميكرد ، و رجاله‌ها برهم ميزدند و حرص مردم بدرس زيادتر ميشد ، يكى از آن شوق‌مندان به تحصيل ، طفل يتيمى بود كه مادرش را وادار كرده بود كه او را بمدرسه رشديه بگذارد . طفل خيلى هم بااستعداد از آب درآمد . چون يتيم بود بيشتر مورد توجه و محبت رشديه قرار ميگيرد . بعد از چند روز طفل از مدرسه غايب مىشود . فراش مدرسه بدنبالش ميرود ، مادرش ميگويد من پول كتاب و كاغذ و دفتر ندارم . رشديه پيغام ميدهد لوازم درسش را من مىدهم . على مىآيد و درس را دنبال مىكند . يك ماه گذشت . باز على غايب شد . فراش مدرسه بسراغش ميرود . مادرش ميگويد من ماهانه مدرسه ندارم . رشديه پيغام ميدهد از او ماهانه نميخواهيم و مجانى ميپذيريم . على بشوق تمام درس را دنبال مىكند . يك ماه و قدرى هم ميگذرد باز على غايب مىشود . فراش مدرسه بسراغش ميرود . مادرش ميگويد على شاگرد دكان شده و روزى سه شاهى مزد ميگيرد ، و بايد او اين پول را بياورد تا زندگى ما بگردد ، و اين پول كمك زندگى ما است . رشديه قرار ميگذارد روزى سه شاهى هم عصر بعصر كه على از مدرسه ميرود به او بدهند ، و روزهاى پنجشنبه سيصد دينار بدهند . على كلاس اول را تمام كرده ، قرآن و شرعيات هم خوانده ، سياق و ترسل و گلستانهم كتاب درسى او است ، و بسرعت پيش ميرود . سال بعد هم كه مدرسه شش ماه دوام كرد على هم درس را ادامه داد ، و بلطف پروردگار پيشرفت كامل حاصل كرده از تمام فرصت استفاده مىكند . از شاگردان درجه اول مدرسه و نور چشم مدير است . در عيد نوروز هم مدير يك دست لباس كامل و كفش و كلاه حسابى برايش تهيه كرده ، و كاملا هم لباس برادر بزرگم بود . عمر مدرسه بپايان رسيد . چنان كه سرنوشت ساليانه‌اش بود دستخوش بيلطفيهاى رجاله‌ها شده بهم‌خورد ، و شاگردانهم از هم پاشيدند . در دوره‌هاى بعد ، تا مدرسه رشديه در تبريز بود على استفاده ميكرد . معلومات لازمه را بدست آورده براى خود مردى شده بود . دست حوادث به خدمت ديوانش ميفرستد . ستاره اقبالش در ترقى بود تا باوج ارادت ميرسد . امروز در شمال شرقى خراسان رئيس تذكره است ، و چون حقوق حكومت و اعضاى آن را رئيس تذكره بايد بدهد ، باينجهت خيلى مورد احترام است و همه از او حساب مىبرند . امروز ولينعمت و مربى و پدر روحانى و تنها موجب و باعث خوشبختى خود را مىبيند . چرا چنين نباشد و فداكارى نكند ؟ آن هم كسى كه از طفوليت بشعور و كمال معروف بود . اول يكى از غلامهاى حكومت را صدا زده گفت ، « اين آقا آب اينجا را نميتواند بخورد ( آب كلات شور است ) روزى دو كوزه آب از سرچشمه براى آقايان بياوريد » .