ناصر الدين منشى كرمانى

71

سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )

نه هر زنى به دو گز مقنه است كدبانو * نه هر سرى بكلاهى سزاى سرداريست بهر كه مقنعهء بخشم از سرم گويد * چه جاى مقنعه تاج هزار ديناريست من آن شهم ز نژاد شهان الغ سلطان * ز ما برند اگر در جهان جهان‌داريست مدت پانزده سال سرادق اردوى يسونجين خاتون مادر اباقا خان بوجود او آرايش يافت و بعد از آن خاتون گيخاتو خان گشت و بسبب آنكه كرمان را مسقط راس و مصعد انفاس ميدانست و نيز مىخواست تا بمكافات و انتقام سيورغتمش سلطان قيام نمايد راه كرمان را شاهراه جهان ساخت ، اقبال هم عنانش بود و سعادت راه‌نماى ، فلك گشادنامهء ملك بر و بحر كرمان بدست بزرگان او داد ، قدر او قدر را در پاى افكند و قضا را دست از تصرف بر بست ، غاشيه‌دار او زهره بود و پيشرو ماه و مشترى ، داغ و لا بر جبين شهور و سنين نهاد ، حلقهء عبوديت در گوش آسمان كرد ، سراپردهء عظمت و عزت بر چرخ اعلى كشيد ، علم دولت بر بام گنبد بالا زد ، اين ملك را در منتصف ذى القعدهء سنهء احدى و تسعين عظمت فلك الافلاك داد و تاج عزت بر سر آن شهر نهاد ، سلطان زادگان شير شكار و شاهان مهر ديدار بقدم طاعت پيش تخت و الا و بساط جبروت و كبريا ايستادند ، بزرگان و جهانداران دوده * همه در ظل اقبالش غنوده يكايك همچو ماه از عكس خورشيد * فروزان در صباح روز اميد ميان‌هاى كيانى بسته نىسان * شمن كردار پيش تخت سلطان و سيورغتمش سلطان را در قلعهء شهر محبوس داشت و موكلان به روى گماشت و از اذلال و جفا هيچ باقى نگذاشت و حقوق برادرى و خواهرى وصلت رحم نابوده انگاشت ، خداوند زاده كرد و جين از روى كمال شفقت و فرط حفاوت و وفور رأفت و غزارت غيرت و حميتى كه در طينت مبارك مركوز داشت در خلاص او انديشه فرمود و در اطلاق و نجاتش كوشيد و طنابى ميان مشك آب تعبيه فرمود كردن و بر دست فراشى كه آب كشى قلعه كردى پيش او فرستاد و دريچهء از قلهء قلعه گشاده سلطان بوقتى كه اين گنده پير جهان چادر قيرى در سر كشيد و عروس شام زيور از بر روى صحن و طاقچه‌هاى آسمان فروچيد ، نه آواى مرغ و نه هراى دد * زمانه زبان بسته از نيك و بد از دريچه بدان طناب بفصيل قلعه فرود آمد و بر وجهى از آن محبس خلاص يافت كه اگر بر معجزه‌ها نگارى طراز مكرى شود و اگر بر محض فضل ايزدى نهى حيرت حاصل آورد و اگر بر مجرد دلاورى حمل كنى فخر دلاوران عالم گردد و امراى اردوى شهزاده