ناصر الدين منشى كرمانى
54
سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )
اعتراف آوردند و بديگر روز سلطان با علما و اعيان و اذناب و نواصى بصحراى سر - ريگ رفت و مجرمان را احضار كردند و به فتواى بعضى از ائمهء عصر و حكم ياساق تمامت را بتيغ قهر گذرانيدند و تركان خاتون چون به حضرت احمد رسيد او را تكيشميشى كرد و صاحب سعيد شهيد شمس الدين صاحب ديوان بتربيت و تقويت او برخاست و بىبى تركان دخترش و نصرة الدين يولكشاه ملازم بودند و خواجه ظهير الدين يمين الملك مستوفى و تاج الدين ساتيلمش از ملاقات جلال الدين سلطان كناره كرده و گريخته به خدمت تركان پيوستند و مولانا عماد الدين ظافر كه از اعيان وزراء كرمان و يگانهء علماء زمان بود ملازمت خدمت تركان اختيار كردند و بحسن تدبير خواجه صاحب ديوان را بر آن داشتند تا بر نيكوترين صورتى حال تركان بعرض رسانيد ، حكم يرليغ نافذ شد كه حكومت ميان تركان و سلطان مناصفة باشد . قوتى خاتون و سوغونجاق نويين بدفع اتمام آن حكم برخاستند و با احمد تقرير كردند كه مبادا بدين سبب سيورغتمش از حضرت تو نفور شده بخراسان به خدمت ارغون اغول پيوندد و صلاح آن تواند بود كه اين زمستان تركان درين ولايت قشلاميشى كند و كار ملك يك رويه شده مادهء مخالفت منقطع گردد و سيورغتمش نيز آنجا آيد و بحضور هر دو كار ملك كرمان را قرارى داده آيد . بدين سبب تركان خاتون آن زمستان در بردع مقام ساخت مشمول ايادى و انعامات و الطاف خواجه شمس الدين صاحب ديوان و تابستان بجانب تبريز رفت و در چرندا [ ب ] اقامت فرمود و از تجرع كاسات غصص خفقان و تب محرق بر وى مستولى گشته دست اجل دامن جانش گرفت و روح القدس همنشين و مونس او شد ، كروبيان ملائكه باستقبال روح او شتافتند و در بهشت برين كله و تتق روان پاكش را بياراستند رحمة الله عليها كل صباح يخفق رايات انواره و مساء يتلاطم امواج قاره تهمتن روانش پر از نور باد * ز جانش هميشه ستم دور باد و بىبى تركان در اردو بود ، چون خبر وفات مادرش به دو رسيد مقاصد و ملتمسات خود با اعيان حضرت عرضه داشت و احكام مشتمل بر اشراف كرمان و تفويض ديگر اشغال حاصل گردانيد و پادشاه خاتون سيرجان و تصرف املاك خاصهء خود به دو مقرر فرمود و متوجه كرمان شد و صدف در عصمت و گنجينهء جوهر طهارت اعنى تابوت تركان خاتون را بكرمان آورد و سلطان جلال الدين و جماهير معتبران كرمان استقبال بواجب كردند و رسم عزا بسزا بجاى آوردند و در گنبد مدرسهء كه در سرهء شهر ساخته بود دفن گردانيدند ، فضلا و علما را عمامهء تربيت او از سر بيفتاد و رعايا را خلعت او از بر بركشيده آمد ،