ناصر الدين منشى كرمانى
37
سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )
قمر از روى تابانت مثاليست * ولى طغراى ابرويت ندارد شب ديجور اگر چه زنگىآساست * شكوه زلف هندويت ندارد اين قطعه استحقاق آن دارد كه بسواد ديده بر پيشانى روزگار نويسند ، و قطعهء ديگر از حال روزگار و اعيان و اكابر شكوه و استزادت كرده گويد : منم آن مفلسى كه همت من * برتر است از رواق اخضر چرخ زانكه در چشم من حقير بود * درج ميناى پر ز گوهر چرخ مسرع فكرتم بپاى خرد * زير پى كرد هفت منظر چرخ در جهان رضا وطن كردم * فارغ از سعد و نحس اختر چرخ ليكن از كژ روى دورانش * خاكسارم كه خاك بر سر چرخ و ديوان اشراف بخواجه قوام الملك فخر الدين يحيى و منصب نظر بخواجه مجد - الملك تاج الدين ابو بكر شاه مفوض شد و نوبت دوم كه از بندگى حضرت مراجعت نمود امراء بزرگ جارغوتاى و آرغوتاى و سواتو و ناراداى و قرابوقا به راه باسقاقى مصاحب و همراهش بكرمان آمدند ، به مجرد اسم شحنگى قانع و از تمكين و تمكن و استقلال و استعلا و استيلا دور ، و سليمانشاه پسر ركن الدين سلطان و مادرش اوكاخاتون و خواتين و اخوات و بناتش ملازم خدمت و معتكف حرم او شدند . و در رجب سنهء خمس و خمسين و ستمائه صاحب فراش گشت و بامراض و علل متضاد مبتلى شد چنانچه دست تدبير و حذاقت اطباء كامل از معالجهء آن قاصر آمد و استرداد صحت ممكن نگشت و مدت مرض متمادى شد و فصاد قضا نيش زهرآلود را كار فرمود و در منتصف رمضان سنهء خمس و خمسين و ستمائه ماه كامرانيش در عقدهء ذنب زوال منخسف شد و خورشيد زندگانيش را تكوير كلى افتاد و روزگار غدار عادت خويش در تنغيص لذات اهل كرمان ظاهر گردانيد و گردون دون سيرت و سريرت خويش باز نمود ، خلود در جهان ناممكن است ، وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ ، جهان خود درماندهتر از ماست ، باران گريهء اوست و برق سوختگى دل و رعد نالهء او ، از سنگ گريه بين و مگو كان تر شحست * وز كوه ناله بين و مپندار كان صداست 4 - عصمة الدنيا و الدين قتلغ تركان ملكهء بود مبارك سايه ، بلند پايه ، عصمت شعار ، عفت دثار ، عادل سيرت ، پاك سريرت ، ستوده خصال ، گزيده خلال ، عالى همت ، و الا نهمت . دولت او دولتى بود قويم و روزگارش روزگارى بود مستقيم ، واسطهء عقد و بهار ايام پادشاهى پادشاهان قراختاى بود ،