ناصر الدين منشى كرمانى
27
سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )
و مضجع و حراست ملك و خانه و محافظت اولاد و اطفال و مراقبت جانب عشاير و اقارب و استمالت قلوب اباعد و اجانب آن اجتهاد نمود كه تاريخ مفاخر سلاطين نامدار و روزنامهء مآثر جهانداران رفيع مقدار گشت . و قطب الدين سلطان وزارت را بر قاعدهء ماضى بخواجه ضياء الملك مكين الدين مقرر داشت و تيمور ملك را كه بر كشيده و بر گزيدهء قتلغ سلطان بود اعزاز و اكرام فرمود و همگنان را بصلات گرانمايه اختصاص داد . و درين سال جماعتى از ملوك و امراء حضرت خوارزم شاه كه از مخلب قهر لشكر معول خسته بودند و بشيراز پيش سلغور سلطان اتابك ابو بكر رفته اورخان « 1 » و سونج خان و تيمور ملك كه داستان مردانگى و فرزانگى و شجاعت و دلاورى او ناسخ آثار رستم دستان بود با لشكرى معظم بجيرفت هجوم كردند ، و او ميان يلان شمشيرزن و مردان شيرافكن پلنگ درنده و نهنگ رباينده مىنمود ، مغافصة بر سر سلطان قطب الدين دوانيدند . سلطان و لشكر در جنگ ثبات نمودند و قدم مصابرت فشردند ، تيمور ملك كرمانى و لشكريان داد مردى بدادند و ايشان را منهزم گردانيدند ، بعضى را در قيد اسار آوردند و بعضى را بتيغ قهر گذرانيدند و بقاياء سيوف متفرق شدند و باز شيراز مراجعت كردند . قطب الدين سلطان اسيران را مقيد كرده بكرمان آورد و عفو فرمود و خلعت وصلت داده باز شيراز فرستاد . اتابك ابو بكر ازين حال بغايت شرمنده شد و دل شكسته گشت و رسولان باعتذار بكرمان فرستاد ، سلطان روز ورود رسولان فرمود تا جشنى بزرگ ساختند و بر صحرا بر ظاهر شهر بارگاهى بزرگ و ميدانى از كرباس منقش بزدند و نشاط گوى و چوگان فرمود و بآئين و ابهتى تمام بر تخت نشست و او خود صورتى بغايت مهيب داشت و طلعتى نورانى و ديدارى خسروانى و رسولان را پيش تخت بردند ، مراسم تواضع بجاى آورده گفتند كه اتابك پيغام داده است كه ميان ما حق قرب جوار و دنو ديار ثابتست و قواعد دوستى بين الجانبين ممهد ، آن جماعت بىشعور و علم و رخصت و اذن ما بدين حركت اقدام نمودند تا سلطان آن حادثه را بر نقصان عيار دوستى حمل نفرمايد ، جواب داد كه همچنين است فاما اگر اين فتح و ظفر و نصرت كه بتوفيق ايزدى ما را دست داد شما را بر آمدى رايت لاف و تصلف و رعونت شما به آسمان رسيدى ، ازين حركت در - گذشتيم و دوستى را استيناف مىنمائيم ، و ايشان را غريق انعام و ايادى كرده باز گردانيد و يك سال زمان حكومت او برداشت ، دور فلك كجرو نگذاشت كه ملكش نوبت اول پايدار بودى ، مدت سلطنتش مانند برق بود كه چون پيدا شود در گذرد و بر مثال شكوفه بود كه حالى سر بر زند پير گردد .
--> ( 1 ) در نسخهء لندن : اوزخان