خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599
82
سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )
هلاك شدند سلطان همچنان بيمار از كنار ارس بنخجوان رفت و بقاياء رنجوران در آنراه فروشدند و اتابك در مقابلهء ملك ابخاز با لشكرى بيقياس و سپاه ارمن با او فرود آمده ابخازى پناه با بيشه و كوه داده بود چه قوت مقاومت نداشت و سپاه اسلام را در آن مضيق دقيق راه نبود عاقبت آقشهر كه ملجاء ملك ابخاز بود بغارتيدند و بسوختند و ولايت او خراب كردند و بنخجوان آمدند سلطان پنجاه روز در نخجوان بماند تا شاه ارمن و امراء اطراف را خلعت پوشانيد آنگاه بجانب همدان حركت فرمود چون به تبريز رسيد نعى غراب والده به گوش او رسيد چون بهمدان آمد تغريهء مادر بداشت گوئيا نظام آن مملكت و قوام آندولت ببقاء آن خاتون بود « 1 » و بعد از يك ماه براثر آن خبر وفات ايلدگز رسيد در احدى و سبعين و خمسمائه و مرقد ايشان بهمدان نقل كردند بمدرسه كه مضجع خود ساخته و نصرة الدين جهان پهلوان اتابك شد و سلطان همچنان در عقابيل بيمارى بود در اوايل جمادى الاولى خطبهء ستى فاطمه خواهر اميركبير سيد فخر الدين علاء الدوله با سلطان بخواندند و سلطان در اوائل جمادى الاخر با سراى علاء الدوله تحويل كرد و بعد از آن در منتصف رجب احدى و سبعين وفات يافت مدت پادشاهى او پانزده سال و هفتماه و پانزده روز بود عمرش چهل و سه سال حليت او خوبروى سرخچهره كشيده محاسن تنكموى تمامگوشت درازذوابه ربع القامه حليمصورت وزراى او شهاب الدين ابو القاسم ثقه و فخر الدين بن معين الدين كاشى و جلال الدين بن قوام الدين درگزينى حجاب مظفر الدين بازدار اتابك اياز نصرت الدين محمد پهلوان ابن ايلدگز
--> ( 1 ) و ترتيب علما و صدقات و صلات بزهاد فرستادن پيشه و سيرت او بود چه از جمله حركات پسنديده كه كرد آن بود كه چون سلطان را بآذربايجان ميبرد خواجهء امام شيخ الاسلام فخر الدين البلخى را كه مقدم و محترم و مقتدا و پيشواى ائمهء همدان بود فرمود كه ما را رغبتست كه بركات قدم ائمهء دين و علماى اسلام مصحوب خداوند عالم باشد چندكس از ائمهء كبار را تعيين كن تا در خدمت تو بيايند و ثواب غزات بيابند خواجهء امام و شيخ الاسلام ده كس را معين كرد اين خاتون ديندار ده تا استر تنگ بسته جهت بارگير ايشان و ده استر رختكش و آلت مطبخ و زيلو و مفرش بفرستاد و چندان برگ كه اخراجات ايشان بودى بفرستاد و هزار اقچه بداد و گفت حالى خرج كنيد و ما خود بهر مقامى ما يحتاج ايشان ميفرمائيم چون آنجا رسيدند و لشكر ابخازى در مقابل آمدند وهنى بر لشكر اسلام افتاد همت آن خاتون سعيد كارگر آمده و خواجهء امام فخر الدين بلخى بانگ برزد و حمله برد كه رستم دستان اگر زنده بودى آن نكردى و اتابك اعظم و جملهء امرا متابعت كردندى و شكست بر ابخازيان آمد