خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599
63
سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )
غدر وقوف بود و او شاگرد طشتدار سراى خليفه بود با غلامى جامهدار سلطان آشنائى داشت در اثناء شراب از سر مستى گفت « فقد استولى الوسواس على العباس من مطر يوم العيد » اين غلام صاحب فراست بود متوهم و متفكر شد با پسر ميگويد چگونه چيزى ميگوئى كه معين نميدانى و من از اين حالت باخبرم و فلان خاصگىسراى با من گفته اگر راست ميگوئى برگوى تا دانم كه تو ميدانى كودك مست طافح بود صورت حال براستى تقرير كرد از ابتدا تا انتها غلام جامهدار او را آفرين كرد و صورت اين قضيه را بر راى سلطان انها سلطان عباس را بسراى خويش خواند و بفرمود تا سرش از تن جدا كردند و جثهاش بدجله انداختند ميان كشتن عبد الرحمن و عباس كمتر از يك ماه بود و سلطان تاج الدين وزير را معزول كرد و بپارس فرستاد و به زبان او به بزابه پيغام فرستاد كه دانستى كه با همعهدان تو چه كردم اگر خواهى كه به ايشان در رسى پاى از حد بندگى بيرون نه و بعصيان گراى بسم اللّه بزابه چون اينخبر بشنيد حالى با محمد و ملكشاه و لشكرى بدر اصفهان آمد در شهر برو گشودند و غليك شحنه پيش او آمد و ملك محمد را برتخت نشاند و پنج نوبت بزد سلطان از بغداد بازگشته بهمدان رسيده بود با حشمى اندك مسرعان پياپى بخاصبيك بلنكرى فرستاد كه درآمدن مستوفر باش و تعجيل نماى با لشكر گنجه و اران و همچنين باتابك ايلدگز و بامير شيرزاد و به اتابك ارسلان ابه تا با لشكر آذربايجان به زودى بمدد سلطان اقدام نمايند و از اتفاق نيكو چون بزابه از اصفهان بيامد بهر موضع و منزلى مقام ميكرد و به آهستگى مىآمد و حشم را بوعدها و نويد استماله ميداد چون بحدود كرخ و سيلاخور بكوراب رسيد سپاه اران و آذربايجان در روز برسيدند سلطان فرمود تا بميدان ديه بياز فروآمدند سلطان روز ديگر با جملهء جنود روى بمرغزار قراتكين نهاد چون بمرغزار ديه كهران رسيدند بزابه برابر برسيد و هم در روز صفوف تعبيه دادند جنگى سخت و كوشش بسيار نمودند و ميسرهء سلطان را خالى كردند عاقبة الامر بزابه را در ميان مصاف پياده بيافتند سپاهى رستم نام چاكر حسن جاندار او را بشناخت گفت يك ديه از ولايت فارس به تو دهم اگر اسبى به يارى و مرا برون برى سپاهى برفت و حسن جاندار را خبر كرد حسن او را اسير كرده پيش سلطان آورد سلطان گفت پيغامت فرستادم كه بجاى خود بنشين و به ترك مخالفت و مضادت بگوى از همعهدان خويش اعتبار و انزجار نگرفتى و