خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599
51
سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )
در دولت محمد مرسل نداشت كس * فاضلتر از محمد يحيى فناى خاك او كرد روز تهلكه دندان فداى سنگ * وين كرد روز قتل دهن را فداى خاك چون غوزان برفتند ميان مردم شهر سبب اختلاف مذهب حقايد قديم و ضفاين عظيم هرشبى فرقهاى از محلى حشر ميكردند و آتش در محلهء مخالفان ميزدند تا خرابهائى كه از غوزان مانده بود اطلال شد و قحط و غلا و و با ظاهر شد تا بازماندگان تيغ و شكنجهء غوزان اينبار بمردند و قومى علويان و سرغوغاء شهرستان كهن آبادان كرده بود و بر برجها منجنيقها نصب كرده بقيهء از ضعفاء بازماندگان همه بايشان پناهيدند و مويد آيبه شادباخ كه سراى سلطان بود و سراى امرا و سورى منيع داشت آبادان كرد و آلاتى كه در شهر مانده بود بدار انفال و چوب به آنجا نقل و تحويل كردند و بعد از يكهفته شهرى بدان مجموع و آراستگى چنان شد كه كس محله و سراى خود بازنميشناخت و آنجاكه مجامع انس و محافل صدور و بدور بود مراعى اغنام و مكامن و حوش و بهايم شد و گويند كه آنجاكه بود آندلستان با دوستان در بوستان شد كوف و كركسرا مكانشد گرگ و روبه را وطن برجاى رطل و جام مى كانان نيارستند پى « 1 » * برجاى چنگ و ناى و نى آواز زاغست و زغن زينسانكه چرخ نيلگون كرد آنسامان « 2 » را نگون * ديار كى گردد كنون گردد يار يار من و غزان با جملهء بلاد خراسان اين معامله كردند مگر شهر هرات كه سورى منيع داشت نتوانستند شد و سنجر تا دو سال و نيم در ميان ايشان مقيد بماند اتفاق افتاد كه بدر بلخ شدند و بعضى را بندگان خاص چون مؤيد آيبه و جماعتى ديگر تا خدمت آمده بودند اما بحضور امراء غوز قرقيز و طوطيبك در پيش سلطان نيارستندى مؤيد آيبه فوجى غوزان را بفريفت و مواجب و نانپاره از سلطان موعود كرد يكروز در محافظهء سلطان آن فوج را نوبت بود سوار شدند برسم تماشا و اسبان براندند تا آب جيحون برابر ترمد از پيش كشتى ترتيب داده بودند چون از وقت نزول سلطان درگذشت امراء غوز جمله برنشستند و براثر براندند چون بكنار آب رسيدند ايشانرا ديدند از آب گذشته مايوس و نوميد بازگشتند و سلطان برقلعهء ترمد شد چون خبر خلاص او به اطراف رسيد
--> ( 1 ) امير معزى - گوران نهادستند ( 2 ) امير معزى - آن سراها