خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599
48
سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )
چو كفر نعمتش بشكست گردن * چنان گفتند يكسر حقشناسان كه بايد برسر خاكش نوشتن * كه لعنت بر روان ناسپاسان و بوقوع اين فتح سلطانرا هيبت و حشمتى تمام در دلها و درونها پديد آمد كه از واقعهء ختا انحطاط و انهباط يافته بود و كار ملك باز از سر طراوتى تازه گرفت و در آخر ثمان و اربعين و خمسمائه واقعهء اقوام غز بود از وفات سلطان مسعود يكسال و نيم گذشته بود و اين اغوزان خيلى بسيار بودند بتركمانان منسوب و مقام چراخور ايشان بختلان بود از اعمال بلخ و ختائيان ولايت وحش هرسال بيست و چهار هزار سر گوسفند وظيفه بمطبخخانهء سلطان دادندى و آن در اهتمام مجموع خانسالار بودى و كس او رفتى بقبض و استيفاء آن و چنان كه عادت بجبر و تسلط حاشيهء سلطان بود شخصى كه از قبل خانسالار بمطالبهء اغنام ميرفت بريشان تعدى و زور ميكرد و در استرداد و استبدال گوسفند مماكست ميرفت و مبالغى بيش از حد طاقت ايشان مينمود و به زبان سفاهت ميكرد و در ميان ايشان مردمان بزرگ بودند و معروفان با تجمل و زحمت و حشمت احتمال آن مذلت و خوارى نميتوانستند كرد اين شخص را در خفيه هلاك كردند چون او بموسم خويش بازنرسيد معلوم شد كه حال چيست بسلطان نمىيارستند گفت خانسالار از آن ندامت غرامت ميكشيد و راتب و وظايف مطبخ از پيش خود ترتيب ميكرد تا امير سپهسالار قماج كه امير بلخ بود به خدمت رسيد و بدار الملك مرو خانسالار آنحال با وى تقرير كرد قماج سلطانرا گفت جماعت اغوز مستولى و غالب شدهاند و ناهموارى و بيراهى ميكنند و بولايت بنده نزديكند اگر خداوند عالم شحنگى ايشان بنده را ارزانى دهد ايشانرا ماليده و مقهور گرداند و راتبه و وظيفهء مطبخ خاص هرسال سى هزار سر گوسفند برسانم سلطان اجابت نمود و قماج چون بولايت خود ببلخ رسيد شحنه بايشان فرستاد و خباتب خواست ايشان تن درندادند و شحنه را تمكين نكردند و گفتند ما رعاياى خاص سلطانيم و در حكم كسى نباشيم و شحنه را مايوس بازگردانيدند باستخفاف و اهانت قماج و پسرش ملك المشرق با لشگرى گران برسر غوزان تاختند غوزان برابر آمدند و مصاف دادند قماج و پسرش هردو در جنگ كشته شدند چون خبر اين حادثه بسلطان رسيد امراء دولت بجوشيدند