خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599
42
سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )
شب بدر سراى سلطان آمد و بخلوت اينحال بازنمود سلطان روز ديگر خود را بعمدا بيمار ساخت و بعد از دو روز فصاد را بخواند چون فصاد بازوى سلطان ببست و نيش بيرون آورد سلطان از هيبت و انكارى تيز درو نگاه كرد فصاد گفت اى خداوند بجان زنهار و صورت راستى درميان نهاد سلطان فرمود تا هم بدان نيش فصاد را رگ زدند در حال سياه شد و جان بداد سلطانرا در الحاد سعد الملك هيچ شك و شبهتى نماند روز ديگر او را و ابو العلاء مفضل را بياويخت و بعد از آن بدوروز قلعه بسپردند و احمد بن عبد الملك عطاش را بامان به زير آوردند و دستبسته برشترى نشاندند و در اصفهان آوردند و افزون از صد هزار مرد و زن و كودك بيرون آمدند با انواع نثار از خاشاك و سرگين و پشگل و خاكستر با دهل و طبل و دف و مخنثان در پيش حراره و بذلهگويان « 1 » شخصى در آن حالت ازو پرسيد كه تو دعوى علم نجوم كنى در طالع خويش اين درنيافتى جوابداد كه در احكام طالع خود ديده بودم كه بجلالى در اصفهان روم كه هيچ پادشاه نرفته باشد ندانسته بودم او را بنكالى هرچه تمامتر بكشتند و بسوختند و قلعه خراب فرمود كردن و بفتح آن قلعه قوت آن مخاذيل اضاليل فرونشست و بعد از آن شيرگير را با لشكرى گران بپاى الموت فرستاد و مدتى در آنجا حصارى سخت دادند و كار برآن ملاعين تنگ رسانيده بود در اثناء آن خبر وفات سلطان محمد برسيد امراء حضرت او را بازخواندند سلطانمحمد پادشاهى بود عادل خداترس عالمدوست اما بادخار ميلى تمام داشت احمد نظام الملك در آنوقت دستور او بود قصد امير سيد ابو هاشم كرد جد علاء الدوله همدان از سلطانمحمد پانصد هزار دينار قبول كرد كه ازو حاصل كند به شرط سيد ابو هاشم را بوى دهد پيش از آنكه بهمدان كسى بگرفتن او رود سيد را خبر شد برنشست و با سه پسر براهى مجهول بيكهفته باصفهان آمد نهانى و از خواص سلطان خادمى را طلبيد كه او را پيش سلطان برد لالا قراتكين را تعيين كردند و ده هزار دينار در صره حاضر كرد و گفت اين حق خدمت تست امشب مرا به خدمت سلطان برسان بخلوت لالا هرگز چندان زر نديده بود متحير
--> ( 1 ) و ميگفتند عطاش عالى جان من عطاش عالى ميان سرهلالى ترا بدز چكار و ( در نسخه نبود از راحت الصدور نقل شد )