خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599

40

سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )

گرفت و داعيان ايشان بهر شهرى پراكنده شدند در اصفهان اديبى بود او را عبد الملك عطاش گفتندى او در ابتدا خود را بتشيع نسبت كردى بعد از آن باسمعيليه متهم شد اهل اصفهان خواستند كه او را تعرض رسانند بگريخت و برى پناهيد و از آنجا پيش حسن صباح رفت و به خط او پس از آن نوشته يافتند كه بتازى بدوستى نوشته بود در اثناء آن گفته وقعت بالنار الاشهب و كان لى عوضا عما خلقته و خط او خطيست معروف و در اصفهان به خط او كتب بسيار مسطور است و اين عبد الملك عطاش را پسرى بود احمد نام بعهد پدر كرباس‌فروشى كردى و چنان نمودى كه در مذهب و اعتقاد پدر منكر است و از او تبرا كردى و چون پدرش بگريخت او را تعرض نرسانيدند و قلعه دزكوه كه سلطان انشا فرموده بود و شاه دز نام نهاده و در حال غيبت سلطان با سلاح و خانه و وشاوقان خرد و دختران سراى آنجا بودندى و از ديالمه جماعتى حافظان قلعه بود اين احمد عبد الملك خود را بمعلمى وشاقان برآنجا جاى كرد و بهروقت به شهر آمدى و از بهر دختران و غلامان جامه و مقنع و متاع و قماش خريدى و با زمرهء ديلم خلوتها ميساخت و ايشان خود به كار نزديك بودند تا همه دعوت او قبول كردند و جمله تبع او گشتند و او حاكم قلعه گشت و بردر شهر بحدود دشت كور دعوت خانه ساخت و هرشب از شهر جماعتى بيامدندى و دعوت پذيرفتندى و با ايشان تقرير كردندى تا هر قومى در محلهء خويش جماعتى برين دعوت مبعوث گردانيدى و بعد از آن بدعوت خانه بردندى تا سى هزار مرد دعوت او قبول كردند و مسلمانانرا ميدزديدند و هلاك ميكردند در عهد او شخصى نابيناى علوى پديد آمد كه او را علوى مدنى خواندندى آخر روز بدر كوچه خود باستادى عصاى در دست و دعا كردى كه خدايش بيامرزاد كه اين نابينا را دست گيرد و بدين كوچه بدر خانهء خود رساند و آن كوچه دراز تاريك بود و سراى او در آخر كوچه و در دهليز سراى چاهى بود چون كور علويرا بدر سراى رسانيدندى قومى درجستندى و آنشخص را در سراى كشيدندى و در آن چاه نگون كردندى و از آنچاه سردابها بود تا مدت چهار پنجماه برين برآمد و از جوانان شهر بسيار مفقود شدند و هيچكس پى بيرون نميبرد و از مرده و زنده خبر نمىيافتند تا روزى زنى درويش ازين سراى دريوزه