خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599

38

سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )

اجازه نميداد لشكر برنشسته بودند و پيرامون سراپرده صف زدند و پايگاه و خزانه بغارتيدند آنگه حرمت و حشمت از ميان برداشتند و مجد الملك را از پيش سلطان بركشيدند و پاره‌پاره كردند سلطان چون اين حال مشاهده كرد از سرخ سراپرده بيرون دويد و روى بخيمهء اخربك نهاد اخربك بيامد و زمين ببوسيد سلطان گفت شرم داريد اين چه بى رسميست حرمت حرم برداشتيد و ناموس سلطنت بگذاشتيد برنشين و بانگى برين ناكسان زن و از ملتمس ايشان استيجاب نماى اخربك سلطانرا در خيمه نشاند و خود پيش ايشان رفت و چون با ايشان همداستان بود حاجبى بازفرستاد كه اينها سخن من نميشنوند و سر بيرسمى دارند تدبير آنست كه سر خويش گيرى و از گوشه‌اى بيرون روى بركيارق گفت چندان تسكين نايرهء غضب ايشان كن كه من با چند نفر وشاق بگوشهء بيرون روم آنگاه سلطان با ده پانزده غلام از لشكرگاه بيرون رفت و برى پناهيد و سلطانمحمد نزديك رسيده بود بيامد بهمدان پنج نوبت فرمود زدن مؤيد الملك مدبر و وزير بود بركيارق بعد از چندگاه سپاه پراكنده جمع كرد از خراسان و جرجان و رى و سلطانمحمد او را استقبال نمود مصاف دادند سلطانمحمد هزيمت شد و مؤيد الملك گرفتار گشت بعد از يكچند قيد و حبس به بركيارق پيغام داد كه صد هزار دينار مىدهم وزارت را اگر چنان كه گناه بنده ببخشد سلطان اجابت كرد او بيكهفته ترتيب آن كرد و قرار رفته بود كه روز ديگر كه اين مال بگزارد دوات وزارت پيش او نهند ميان او و اصحاب خزانه در تفاوت نقد و جنس خلاف ميرفت او در آن استقصاتدقيق ميكرد در تاخير افتاد تا روز ديگر گرمگاهى سلطان در خرگاه آسايش داده بود طشت‌دارى به ظن آن‌كه سلطان خفته است با شخصى گفت بىحميت قومىاند زمرهء سلجوقيان مردى اينهمه جرم و جنايات كرد و اينهمه سختى به روى سلطان آورد يك بار بندهء پدرش برسلطان گماشت و پادشاهى طلبيد و باز بگنجه رفت و برادرشرا به قصد او آورد و يكچندى او را در جهان آواره گردانيد اكنون او را وزارت ميدهد و برو اعتماد مىكند سلطان از خرگاه بيرون آمد با نيمچه بدست و مؤيد الملك را بخواند و بفرمود تا چشمش بازبستند و بر كرسى نشاندند و بيك زخم سرش از تن جدا كرد سلطان بطشت‌دار نگريست و گفت غيرت و حميت سلجوقيان مى