خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599
37
سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )
يافت روى بخراسان نهاد بجنگ عم خويش ارسلان ارغو - و برمقدمه برادر سنجر و اتابك قماج را بفرستاد و او با جنود نامعدود براثر پيشرفت در تسع و ثمانين اربعمائه و از ارسلان ارغو خائف و انديشناك بود چه او مردى متهور دلاور بود با لشكرى بىاندازه قضاء حق چنان تقدير كرد كه پيش از وصول بركيارق ارسلان ارغو را در مرو غلامچهاى بكارد بكشت و بركيارق من غير سيف و دم مهراق بسر پادشاهى و خواسته ناخواسته رسيد و از آنجا بترمد آمد و مالى كه آنجامد خر بود به تصرف گرفت و برادر سنجر را بخراسان بپادشاهى نشاند و روى بعراق نهاد و در آنوقت كه مؤيد الملك معزول گشت و بركيارق بخراسان شد مؤيد الملك اتربندهء سلطانملكشاه را بفريفت و گفت تو از محمود پسر تركان بچه كمترى پسرخواندهء سلطان بودى و ترا از همهء فرزندان عزيزتر داشتى و امروز وقع و شكوه تو در دلهاء خاص و عام بيش از آنست كه از آن اين ملكان و از ايشان بهمهء هنر و فرهنگها افزونى لشكر و رعيت همه مطيع و منقاد تواند ترا بپادشاهى نصب كنيم و چندانكه يك فتح بكردى جهان ترا مسلم شود اتردم اين فريب بخورد و غرور سودا در دماغ او آشيانه نهاد و پوشى سراپردهء سرخ و كتابت بنام خود بفرمود ساختن و بركيارق هنوز بخراسان بود فخر الملك ملازم خدمت او اتر از اصفهان بعزم عصيان روى برى نهاد بناحيهء ساوه انجيلاوند باطنى او را كارد زد و كشته شد در اوايل محرم اثنى و تسعين و اربعمائه مؤيد الملك چون چنين گناهى كرده بود و آن حادثه افتاده او را بعراق و خراسان جاى نماند بكنجه پيش سلطانمحمود رفت و او را برطلب سلطنت ترغيب و تحريص داد كه در شوال سنهء 492 با سپاهى بيامدند و بركيارق از خراسان بازگشته بود بقهستان آمد و مجد الملك ابو الفضل مستوفى قمى ملازم او و امور ملك برأى و تدبير او مفوض امراء وقت چون اينانج بيغواخربك و پسران امير اسفهسالار برسق برسلطان خروج كردند و مجد الملك را خواستند تا راضى و قانع شوند سلطان اجابت نميكرد لشكريان قصد خيمهء مجد الملك كردند او در نوبتى سلطان گريخت خيلخانهء او نهب و غارت كردند و بسلطان پيغام دادند كه او را بدست ما بازده سلطان اجابت نميكرد مجد الملك گفت چون ميدانى كه مصلحت ملك تو در اينست بگذار تا بنده برون رود تا آنچه ايشان را مراد است تقديم دارند سلطان