پطرس دى سركيس گيلانتز ( مترجم : محمد مهريار )

70

سقوط اصفهان ( فارسى )

پول و كشور مرا دارى به من مىدهى . ديگر آنكه دختر خود را به من مىدهى . دختر تو مرا به چه كار مىآيد ؟ دختران و كسانت را همه به بندگان خويش خواهم داد . آنچه را كه انديشيده‌اى همه بر معيار عقل نادرست است . من دست از اصفهان بر نخواهم داشت » . محمود چنين پاسخ داد و [ سپس ] فرستادهء شاه را مرخص كرد و به دو فرمان داد برود و همه را آنچه كه شنيده است با پادشاهش باز گويد . « 1 » 32 - فرستاده ، بمحض بازگشت . شاه را بر آنچه از محمود شنيده بود آگاه ساخت . شاه و بزرگان [ دربارش ] به فكر فرار « 2 » از شهر افتادند . ولى چون ديدند كه راهها همه بسته است و راه فرارى در بين نيست ، به مشورت پرداختند و [ سرانجام ] به اين نتيجه رسيدند كه هيچ چارهء جز تسليم نيست ، تا خود و شهر را بدست محمود بسپارند . اين تصميم در روز 11 ( 22 اكتبر ) گرفته شد . 33 - در روز 12 ( 23 اكتبر ) براى شاه فقط سه نفر شتر باقى مانده بود . وى آنها را قربانى كرد و گوشت آنها را در ميان مردم تقسيم نمود ، و با چشم اشكبار نماز و دعاى خويش را به جاى آورد . ظهر همان روز ، شاه با بزرگان [ دربارش ] سوار بر اسب شد ، « 3 » تا به پاى كوه صفه پيش راند و در آنجا عنان باز

--> ( 1 ) - محمود ، كه مىديد اصفهان دارد نفس آخرين خود را مىكشد ؛ ديگر براى قبول هيچ شرطى آماده نبود . نماينده شركت هند شرقى انگليسى شرايط محمود را جسورانه و قاطع توصيف مىكند چنان كه از شاه مىخواست خود به پاى خويش به اردوگاه دشمن رود و در آنجا براى زندگى و تاج و تخت خويش به مراد دل و اراده محمود اعتماد نمايد . نگاه كنيد به نامه مورخ 20 ( 31 اكتبر ) كه از اين پيش نيز به آن اشارت رفت . ( ل . ل ) . ( 2 ) - اين بيان درست نيست . شاه تا اواخر ژوئيه در انديشهء كوشش براى فرار بود ، ولى در آنوقت ديگر در نظر او آشكار شد كه دام بيش از اندازه سخت است . ( ل . ل ) . ( 3 ) - بر اسبهائى كه از محمود به عاريت گرفته شده بود سوار شدند . چون هر آنچه اسب در شهر وجود داشت خورده شده بود . ( ل . ل ) .