يار محمد خان سهام الدوله / خاور بى بى شادلو
75
سفر نامه هاى سهام الدولة بجنوردى ( فارسى )
لازم گفتگو نيست ، مشهور آفاق است . قدرى تعريف عمارات و باغهاى بجنورد را فرمودند و وضع حكومت بجنورد و استرآباد را بيان كردند كه من مىدانم چه نوع حكومت در استرآباد كرد . بارى مبالغه را از حد گذرانيدند . جناب كشيكچىباشى هم از يك طرف . من خجل از آمدن شدم . بارى بعد از صرف چاى و قليان برخاسته آمدم منزل . سركار صاحب اختيار ، عالمشاه هم تشريف آوردند تا نيم ساعتى شب بودند رفتند . ميرزا مهدى خان مهندس آمدند شب را تا ساعت چهار اينجا بود . بعد از شام رفتند . من هم خوابيدم . روز يكشنبه چهارم صبح باز سرم درد مىكرد . چون جمعى امروز منزل ما موعود بودند منتظر آنها نشستم . اول نواب اشرف و الا محمد حسين ميرزا اميرآخور تشريف آوردند ، بعد سركار صارم الملك و جناب كشيكچىباشى و سركار ميرزا عبد الله خان و شاهزاده عالمشاه ميرزا و آقا مسيح و پسر عالمشاه و حاجى بيك كه يكى از بستگان ايشان است و خيلى قوشچى مىباشد . نواب آقا مسيح قوشهاى خود را آورده بودند تماشا كنم . سه چهار شاهين و چهار « بالابان » و يك « لوم » و دو قوش قزلكلانگير داشتند . از شاهينها يكى شاهين بجنورد است كه پنج سال قبل به عالمشاه داده بودم . مىگويند « درنا » را خيلى خوب مىگيرد ، ليكن پير شده و هم يك چشمش را « حقار » كور كرده به كار شكار نمىخورد . محض احترام درناگيرى نگاه داشتهاند . وعده كردم از اين آشيان « 1 » منظور شاهين باشد يكى بفرستم . تا يك ساعت صحبت قوشها بود . جناب صاحب اختيار و سركار آجودانباشى هم بايد تشريف مىآوردند . چون صبيهء دوازده سالهء حضرت مستطاب اجل اشرف و الا آقاى نايب السلطنه اميركبير مرحومه شده بود آنجا رفته بودند . من هم مىخواستم بروم چون حضرات تشريف آورده بودند نتوانستم بروم . سركار صاحب اختيار قريب به ظهر تشريف آوردند . آجودانباشى با جنازه به شاهزاده عبد العظيم رفتند . بارى با آقايان مشغول صحبت شديم . گاهى صحبت شكار بود ، گاهى متفرقه ، گاهى شعر خوانده شد . ناهار حاضر بود برخاسته به اطاق ناهارخورى رفتيم . صرف ناهار شد . الحق غذاهاى خوب و چلوكباب و غيره ممتاز خوب ساخته بودند . گفتم به سيد
--> ( 1 ) ظاهرا مرادش از قوشهاى موجود خودشان است .