احمد مجد الاسلام كرمانى
40
سفرنامه كلات ( فارسى )
قبا را مينمود و اينجا من تدبيرى انديشيده به جهت استخلاص از شر يوزباشى برئيس سوارها متظلم شدم او هم با تغير و تشدد زياد يوزباشى را از اين خيال منصرف نمود يوزباشى بناچار راه شهر را پياده در پيش گرفت و منهم برخواستم از بقاياى وجوه غارت شده دو سه عدد دو هزارى همراه داشتم يكى را بقهوهچى دادم يوزباشى كه اين بسط يد را ملاحظه نمود و برگشت و به من آويخت و بطور التماس وجهى براى كرايه ماشين ميخواست كه از حضرت عبد العظيم تا شهر پياده نرود و نهارى هم در شاه عبد العظيم صرف نمايد منهم لجاجت كرده دينارى ديگر ندادم يوزباشى « 1 » خيلى متأثر و متأسف به حالت يأس بلكه گريه بود و با خود زمزمه ميكرد يكفرسخ راه پياده بايد بروم ، بشاه عبد العظيم برسم ، آنجا هم نه پول نهار دارم و نه كرايه ماشين و فحش به خودش و اربابش ميداد و هيچ نمانده بود بگريه و زارى مشغول شود و اگر سوارها ممانعت نميكردند حتما تمام لباس مرا ميربود و هر قدر هم ميتوانست اذيتم ميكرد ولى پنج نفر سوار و يك نايب با اسلحه آن هم ترك ، سركار يوزباشى را مجبور بالتماس نموده بود از بس از سلب عمامه نفرت داشتم بگريه و لابهاش وقعى نميگذاشتم و از حالت يأس و حرمان او حظى داشتم غفلتا ديدم سيماى يوزباشى به حالت بشاشت عود كرده تبسمى مخفى در دندانهايش ظاهر شد و معلوم شد خيال تازه در نزد خودش يافته و دخلى سراغ كرده ولى من هرچه فكر كردم نفهميدم يعنى تفرقه حواس مساعدت ننمود و الا اگر در موقع گرفتارى نبود حتما ميفهميدم چه خيال كرد كه مسرور شد ، بارى يوزباشى رفت و منهم در پناه سوارها از شر او آسوده و روانه كهريزك شديم و از حسن تدبيريكه در ندادن عبا و لباده بمأمور پياده به كار برده بودم تفريحى داشتم ، اما به زودى معلوم شد اينجا هم اشتباه كردهام
--> ( 1 ) - لفظ يوز در زبان تركى بمعنى « صد » است و يوزباشى اصلا اصطلاح نظامى است بمعنى درجهدارى كه فرمانده صد نفر باشد صفحه 473 « فرهنگ لغات عاميانه » تأليف سيد محمد على جمالزاده