احمد مجد الاسلام كرمانى
41
سفرنامه كلات ( فارسى )
و مصداق شعر معروف ظاهر شد المستجير بعمر و عند تأييد * كالمستجير من الرمضاء بالنار و اين مضمون را شيخ مصلح الدين خيلى شيرين بنظم درآورده و ميفرمايد شنيدم گوسفندى را بزرگى * رهانيد از دهان و دست گرگى شبانگه كارد بر حلقش بماليد * روان گوسفند از وى بناليد كه از چنگال گرگم در ربودى * چه ديدم عاقبت گرگم تو بودى توضيح آنكه همين كه چند قدمى از محل زنجير دور شديم ، رئيس سوارها كه خودش مستقيما خجالت ميكشيد مطلب را به من اظهار كند بمترجمش درشكهچى كه هم فارسى خوب صحبت ميداشت و هم تركى زبان اصليش بود . اينطور اظهار كرد كه شما هرچه در جيب و بغل خود داريد به من بسپاريد ، منهم دست كردم كيف كوچك كه مشتمل بر دو سه عدد مهر اسم خودم و مهر اداره بود و از سان فراشها گذشته و اشرفى كهنه و نوش آنها را ربوده بودند و خودش را با مهرها پس داده بودند با يكعدد دستمال ابريشمين بسيار بزرگ كه روز پيش شخصى به من تقديم كرده بود ، با دوسه عدد دو هزارى نقره به او دادم و سه عدد دو هزارى هم محرمانه در جيب شلوار ذخيره نهادم و همين كه نايب اشياء مرقومه را گرفت تجديد عنوان كرده و بتركى بدرشكهچى گفت بگو عبا و لباده را هم بكند و به من بدهد درشكهچى هم ترجمه نمود و بر حيرت و حدتم افزود و منهم چون غير از تسليم چاره نداشتم تسليم شدم . كندم و تسليم نمودم ، و به اين حالت وارد كهريزك شديم . * * *