احمد مجد الاسلام كرمانى
37
سفرنامه كلات ( فارسى )
يوزباشى ميداد ، درشكهچى ميخنديد اما من بقدرى افسرده شدم كه بىاختيار اشك از چشمم جارى شد از وقتى كه من بدست فراشها اسير شده بودم زياده از سيصد تومان مال مرا برده و غارت كرده بودند ، بلكه تمام دارائى و هستى و اهل و عيال و آزادى مرا گرفته بودند و ابدا دلشكسته نشده بودم ولى از بردن اين عمامه واقعا دلم شكست و اشكم جارى شد ، چرا كه از بردن عمامه شرف و هنر و بالاخره هر چيز مرا برد ، لهذا با نهايت تأسف ساكت نشسته بودم . تا در موقعى كه حالت تحير و ترديد سوارها و درشكهچى را مشاهده نمودم مختص براى اينكه زودتر از مجالست يوزباشى مستخلص شوم نايب سوارها را صدا كردم ، و از او پرسيدم مقصد شما كجاست ؟ جواب داد كهريزك و سرهنگ ما آنجاست و تكليف بعد را ما نميدانيم او ميداند ! گفتم چرا از راه متعارف نميرويد و خودتانرا به زحمت مىاندازيد ؟ جواب داد براى اينكه امير اينطور مقرر فرمودهاند . گفتم آيا ميدانى مقصود امير از اين قدغن چيست ؟ جواب داد بلى ملاحظه آنكه مبادا حوالى راه اسباب زحمت فراهم شود و مردم شما را به اين حالت ديده به خيال مدافعه بيافتند يا شما مردم را به يارى طلبيده و بخواهيد خودتانرا به بست بياندازيد . گفتم بشما قول مىدهم كه ابدا به اين خيالات نباشم و شأن من اجل از اين است كه به اين خيالات بيفتم . جواب داد شما قول ميدهيد كه بسلامتى از آنجا عبور كنيم ؟ گفتم بلى قول مىدهم و قسم ميخورم كه به اين خيالات نباشم ، نايب و درشكهچى هر دو مطمئن شده و از راه معمول درشكه را حركت دادند و در نزديكى گارد راهآهن جمعيت زيادى ايستاده منتظر آمدن ترن بودند و يحتمل مرا اگر ميديدند حمله بر درشكه و مستحفظين مينمودند ولى من فورا عبا را بسر كشيده درست خود را مخفى نمودم سوارها هم به هيبت مدافعه اطراف درشكه را گرفتند تا از آن نقطه گذشتيم ، از اينجا كه عبور كرديم سركار يوزباشى بناى صحبت را گذاشته و اظهار فتوت فرمودند .