احمد مجد الاسلام كرمانى
38
سفرنامه كلات ( فارسى )
ملخص فرمايشات يوزباشى اين است كه به من سفارش شده شما را در عرض راه لخت كنم و تمام اساس و لباس شما را بگيرم ولى چون من جوانمرد و مشتى هستم در عالم لوطى - گرى و فتوت ، قبا و پيراهن و شلوار و جليقه شما را بشما ميبخشم كه در راه سرما نخوريد و عبا و لباده را خودتان كنده به من بدهيد و خدا را شكر كنيد كه گرفتار آدم بىغيرت و نالوطى نشدهايد . من ابدا به اين حرفها جواب ندادم مجددا سركار يوزباشى موكدا مطلب را عنوان فرمودند باز هم اعتنائى نكردم و بسكوت گذرانيدم مرتبه سيم همين مطلب را بضميمه قدرى تشدد و تغيير مكرر كرده اين مرتبه ناچار شدم و جواب دادم بهرچه مأمور هستى رفتار بكن ، گفت ميل دارم خودتان محبت كنيد ، و بكنيد و الا البته ميكنم . من از اين كلمه بىاختيار خنديدم و جهتش اين است كه در ايران مثلى معروف است كه دخترى در شب زفاف كه به خانه شوهر ميرفته است از مادرش سؤال مينمايد كه در حجله تكليف من چيست آيا شلوار و زيرجامهام را خودم بكنم يا آنكه صبر كنم داماد بكند مادرش اينطور جواب داده دختر جانم كندى محبتى كردى ، نكندى ميكنند . و يوزباشى از خنده من تفال بخير زد و چون ملتفت نبود كه من براى چه ميخندم گمان كرد من خوشحال شدهام از اينكه جليقه و شلوار و پيراهن مرا به من واگذارده و از اين خيال بشاش شده شرحى از فتوت و جوانمردى خودش در مأموريتها بيان نمود كه هرگاه بخواهم شرح آن را بنويسم بقلم خودم به وطن خيانت كردهام چه شايد بعضى مردمان خارجه باشند كه از اوضاع داخله و بىرحمى و بىانصافى كه ناشى از جهالت ايرانيان است درست مستحضر نباشد و من هرگز حاضر نيستم مطالب را توضيح نمايم ، بارى نايب يا يوزباشى ، مقامات جليله خودش را ميشمرد و من گوش ميدادم و او را گرم به حرف زدن داشته بودم و در خيال عجله كردن از كندن لباس منصرفش مينمودم چه دانشمندان گفتهاند « ستون تا ستون فرج است »