احمد مجد الاسلام كرمانى

36

سفرنامه كلات ( فارسى )

معمول است كه ظاهرش را با نقش و نگار و رنگ و روغن آرايش ميدهند ولى ما بقى بنيان آنها را بطورى بىاستحكام ميسازند كه احتمال دوام و بقا ندارد ، بلكه در اخلاقشان هم همين اسلوب را مطلوب ميدانند چنان كه به يكديگر كه ميرسند نيمساعت متجاوز اظهار محبت و و داد مينمايند و همين كه از يكديگر جدا ميشوند هزار قسم فحش و تهمت بهم ميزنند و اين عادت منحصر اواسط الناس نيست بلكه بزرگان هم داراى همين اخلاق رذيله هستند و هرگز در ايران رسم نيست كسى على الظاهر با دشمنش تندى و سختى بنمايد ، بلكه بهتر از برادر در ظاهر با دشمنش تواضع مىكند و در باطن براى كشتنش هزار قسم اسباب فراهم مينمايد چنان كه آصف الدوله حاكم خراسان را مكرر ديدم شخصى كه از دور ميآمد به او فحش ميداد و وقتى وارد ميشد نهايت تواضع و تعارف با او مينمود . حالا برگرديم بحكايت يوزباشى ، و چنان كه گفتم يوزباشى متحيرا و متحسرا بعمامه نگاه ميكرد و منتظر بود بهانه بدست آورد و عمامه را بقاپد . از خوشبختى او رسيديم محاذى گارد راه آهن حضرت عبد العظيم و در آنجا قهوه‌خانه بود و جمعى در آن قهوه‌خانه نشسته بودند گويا مدير قهوه‌خانه با سركار يوزباشى آشنا بود . يوزباشى اين موقع را غنيمت دانسته فورا بلند شده عمامه را از سر من ربوده و هنوز من متحير و مبهوت بودم كه چرا عمامه مرا برداشته و ميخواستم بهر وسيله كه ممكن شود عمامه را از او استرداد نمايم . يوزباشى فرصت را از دست نداده و عمامه را از ميان درشكه انداخت پيش قهوه‌چى و صدا كرد « داش على قربان دستت اين امانت را نگاهدار » او هم فورى عمامه را برداشت و رفت . نايب سوارها كه او هم خيلى مايل بعمامه بود برگشت و از قهوه‌چى مطالبه نمود قهوه‌چى اعتنائى نكرده و نداد ، نايب بملاحظه ازدحاميكه در قهوه‌خانه بود جرئت ننمود زياد اصرار نمايد . ناچار با نهايت تغير برگشت و بما ملحق شد . و بتركى فحش زيادى به