احمد مجد الاسلام كرمانى
29
سفرنامه كلات ( فارسى )
رفتيم يك نفر از فراشها مرا به تند رفتن امر نمود و من با بىاعتنائى زياد تمرد كرده به همان وقار عادى راه ميرفتم و ابدا تصور نميكردم كه كجا ميروم يا كجا ميبرندم ديگرى با دست مرا بجلو راند و ضمنا كلمهء ناسزا ادا نمود منهم تمام قدرت و قوت خود را جمع نموده رو را برگردانيدم و چنان سيلى به گوش آن كوبيدم كه سه چهار قدم عقب افتاد ولى به زودى دانستم كه محبوس و اسيرم نه آزاد و امير زيرا كه فراش سيلى خورده با رفقاى ديگرش بيك حمله كسالت خواب را از سرم بدر كردند به قدر دو دقيقه مبهوت ماندم و تمام حواس خود را به يارى طلبيدم تا درست متذكر شدم كه وضع از چه قرار است لهذا تغيير اسلوب دادم و باقتضاى وقت حركت كردم . غير تسليم و رضا كو چارهء * در كف يكدسته خونخوارهء ولى باز نتوانستم بقدم آنها بروم و در چند قدم خسته شدم و گلويم خشكيده فوق العاده مايل به آب يخ بودم و مجبورا ايستادم و براى آنجماعت وحشىتر از پلنگ خطابه خواندم و بعد از پاره نصايح آنها را مخاطب نمودم اينطور اظهار داشتم كه « اگر شما مأموريد بكشتن من بسم اللّه هرچه زودتر بهتر و اگر بايد مرا ببريد من با اين كسالت به اين سرعت نميتوانم بيايم قدرى ملايمتر حركت كنيد تا بتوانم بيايم » نايب هاديخان خبير دربار كه رئيس دسائس آنها بود در جلو ما سوار الاغى بسيار كوچك و سريع الحر كه بشنيدن اين كلمات برگشت به طرف ما و به من سلام كرد و ضمنا خيلى تشكر و اظهار بشاشت از گرفتارى من مينمود و ميگفت اگر امشب جنابعالى پيدا نمىشديد حضرت و الا نير الدوله خود مرا عوض شما سياست ميكرد و نفى بلد ميفرمود و الحمد اللّه چشم همه روشن كار درست شد حالا تشريف بياوريد در جلو من سوار شويد تا باهم برويم هنوز حرف او تمام نشده بود كه فراشها مرا بلند كرده در جلو او نشانيدند و طول خيابان معروف بخيابان