احمد مجد الاسلام كرمانى
30
سفرنامه كلات ( فارسى )
مخصوص را به اين حالت طى كرديم تا رسيديم بخيابان علاء الدوله محاذى ديوار سفارت انگليس ، در اينجا من اظهار بىميلى كرده و خودم را از الاغ پائين انداختم و صريحا گفتم با اين وضع ناگوار هرگز به اختيار نخواهم آمد ، خبير دربار از سابق ارادتى به من اظهار ميكرد و براى آينده هم اميدوار بود ناچار متابعت نموده پياده شد و به من گفت : شما سوار شويد ، من پياده ميآيم . اما من اين تكليف را نپذيرفتم و به او گفتم ما در اينجا ميمانيم و نمازى ميخوانيم و بفراشها بگو بروند و درشكه تحصيل نموده بياورند تا به آسانى برويم ، نايب اختيارا يا اجبارا اين رأى را پسنديد و باهم آمديم در يك قهوهخانه كه تازه مديرش بيدار شده مشغول افروختن آتش بود ما مشغول وضو شديم و قهوهچى سماور را آتش انداخته تا من نماز خواندم چائى را حاضر ساخته گويا در تمام عمرم هرگز نمازى به اين خضوع و خشوع نخوانده بودم ، بعد از فراغ از نماز فنجان چائى با نصفه نان روغنى آوردند و صرف شد و تا ما دو سه فنجان چاى صرف كرديم درشكه را هم حاضر كردند من با خبير دربار در درشكه نشسته آقا رضا را هم پهلوى درشكهچى نشانيده روانه شديم تا آنكه به خانه نير الدوله رسيديم ، مرا در يك اطاق منزل دادند و اطرافم را فراشها گرفته بودند و آقا رضا را هم آوردند در همان اطاق و نزديك من نشانيده يك فنجان چاى هم برايم آوردند و ضمنا مشغول شدم بدستور العمل دادن به آقا رضا كه اگر چنين شد چنان بكن و اگر مرا از شهر خارج كردند فلان و به همان را ملاقات كن كه ناگاه يك نفر فراش آمد و آقا رضا را بطور اكراه از كنار من جدا نموده و عقبتر نشانيد قريب نيم ساعت در اين اطاق نشسته بودم و چون از صحبت داشتن با آقا رضا ممنوع بودم با خود فكر ميكردم كه در نزد نير الدوله چه بگويم گاهى فكر ميكردم سخت مقاومت كنم و به قدر امكان مدافعه بنمايم چه ميدانستم نير الدوله رذل و ترسو است هر كار كه بتواند مىكند و از التماس كردن سختتر