احمد مجد الاسلام كرمانى
14
سفرنامه كلات ( فارسى )
مطيع و فرمانبردار چندين نفر روانه شده بودند و حال آنكه ممكن بود به دو كلمه رقعه از طرف حكومت يا ابلاغ يكى از اجرا بپاى خودم بروم و اينهمه خسارت بر خودم و جمعى ديگر وارد نشود ولى چون معمول مملكت اين است محل گله تعجب نيست البته بيچاره فراش هم خرج دارد بايد از همين ممرها اداره شود بارى در اوائل شب فراشها به خانه من رفته در را كوبيده و باسم اينكه آدم شهاب الملك هستم و كاغذ آوردهام سعيد خان آدم من با لباس خواب بدر خانه آمده و در را گشود فورا جمعى به خانه ريختهاند هنوز سعيد خان مبهوت و متحير و منتظر كه دهانش را گرفته بيخ گلويش را فشرده دوسه نفر او را نگاه داشته ديگران باطاقها هجوم آورده و تفحص ميكنند و چون مرا در اطاقهاى بيرونى نمىبينند ناچار به طرف اندرون ميروند و در اندرون من فقط يكنفر مخدره عيال من با چهار نفر طفل صغير كه اكبر آنها پسر دوازده ساله من است و اصغر آنها طفل هشت ماهه و يك نفر خدمتكار زنانه و همه آنها در يك اطاق شام خورده مهياى خوابيدن بودند كه غفلتا هياهو و آشوب و صداى پاى فراشها آنها را مضطرب مينمايد و اول به خيال آنكه جمعى مست شده و به خانه ريختهاند بناى داد و فرياد ميگذارند و بعد گمان ميكنند دزد است و بغارت خانه آمده است شروع بفحش دادن و ضمنا مشغول به يارى طلبيدن ميشوند و چون اين هر دو فقره در ايران زياد اتفاق ميافتد چندان اسباب وحشت نميشود تا اينكه از صحبتهاى فراشها و سؤالات آنها از اينكه فلانى كجاست مطلب را ميفهمند و همگى از ترس و اضطراب در جامه خواب بىهوشى و بىتاب مجسمه مانند خشك ميشوند ، فراشها هم مطمئن ميشوند كه مقصود آنها در اين خانه نيست و اهل خانه راست ميگويند لهذا طفلك دوازده ساله را گرفته از اندرون به طرف بيرون ميكشانند و اذيت و آزار بسيار مينمايند كه پدرت كجاست بيچاره طفلك هرگز خبر از حال من نداشته قسمهاى مغلطه ياد مىكند و با گريه و ناله و عجز و لابه