احمد مجد الاسلام كرمانى

442

سفرنامه كلات ( فارسى )

است و هر قسم ميل ما باشد اقدام خواهد كرد ولى ميگفت مناسب نيست شما سه نفر از يكديگر جدا شويد و سليقه او اين بود كه ما هر سه نفر برويم بارض اقدس و چندى در آنجا بفيض عتبه بوسى حضرت « ثامن الائمه » ارواحنا فداه كامياب شده بعد بطهران برگرديم ، بارى بعد از نهار ديگر طاقت نياورديم كه مثل ساير روزها بخوابيم لهذا از مشهدى « محمد على آبدار » خواهش كرديم چاى را حاضر كند و هركدام دو سه فنجان خورده بتلگرافخانه برگشتيم ، هنوز خان سرهنگ خواب بود كه با شدت در زديم « حكيم‌باشى » هم بلافاصله آمد رفيق محترم منهم حسب المقرر ورود كرد و همه ماها متوجه ميز مخابره و گوش بزنگ بوديم تقريبا چهار ساعت بغروب بود كه زنگ صدا كرد و صداى ما هم بشادى بلند شد رئيس تلگرافخانه برخواسته ( خاسته ) پشت ميز روى صندلى نشست و قلم برداشته هرچه ميشنيد مينوشت ، ماها ديگر نميتوانستيم صبر كنيم كه مخابره تمام شود . لهذا همه برخاسته دور او ايستاده بوديم و هرچه كلمه به كلمه مينوشت ميخوانديم تا بالاخره اين صورت مخابره شد : از طهران جواب شماره 4 - جنابان آقايان مجد الاسلام و آقاى ميرزا آقا سلمهم اللّه تعالى ، تلگراف اوليه ميرزا آقا و تلگراف ثانويه هر دو نفر شما بتوسط جناب جلالت مآب « اعتماد السلطنه » رسيد و مراتب به خاك پاى مبارك همايونى معروض افتاد . اجازه مرخصى مرحمت شد كه بهر جا بخواهند بروند مگر بطهران كه بپاره‌اى ملاحظات اجازه مرحمت نفرمودند لهذا بجز آمدن بطهران بهر نقطه بخواهند بروند آزاد هستند و همچنين جناب آقا ميرزا حسن رشديه هم مرخص هستند . بحكومت كلات هم تلگراف شد . مشير الدوله . اين تلگراف عوض آنكه ما را مسرور كند مهموم نمود . چرا كه هزار قسم خيال براى ما پيش آمد كه آيا بچه مناسبت ما را بطهران راه نميدهند ؟ و در واقع تمام نقشه‌هاى ما باطل شد . نه من ديگر روزنامه‌نويسى ميتوانم و نه آقا ميرزا آقا بوكالت نائل مىشود و باز از ديدار زن و بچه خودمان محروم مانديم و راستى راستى خيلى دلمان