احمد مجد الاسلام كرمانى

443

سفرنامه كلات ( فارسى )

شكست و شروع كرديم بفحش دادن . . . و صدراعظم و به بخت خودمان كه اين ديگرچه رنگى است ؟ براى ما بيچاره‌ها ريخته ؟ ! و عجب مشروطه‌ايست كه اختيار جان و مال و مسكن و تبعه نداده‌اند ؟ ! و ما بايد مجبور به سكون جاهاى ديگر باشيم لا اللّه الى اللّه اينها چه اوضاع مهلكى است اين چه دولتى است ؟ اين چه ملتى است ؟ كارهاى اينها تمام متناقض است ! ! و همان قصه شد كه به . . . . رفيق ما ما را تسلى داده ميگفت اين خوش بختى من است كه بانجام نقشه خودم موفق شدم و شما را ديگر عذرى در آمدن با من بعشق‌آباد و شروع بابكار معهود باقى نمانده در ضمن صحبت خان حاكم هم وارد شد از مطالب مستحضر شده او هم ما را تسلى داده و ميگفت عجله در كارها نكنيد عما قريب تلگراف احضار بطهران هم ميرسد و از مضمون همين تلگراف صدراعظم به خوبى معلوم مىشود كه نرفتن بطهران موقتى است حالا بسلامتى بمشهد مشرف شويد و ماه مبارك رجب را بمانيد و زيارت كنيد و با دوستان خودتان در طهران مكاتبه نموده بالاخره تحصيل اجازه خواهيد كرد و بطهران خواهيد رفت . جواب حاكم را گفتم عجالتا تدارك حركت ما را به‌بينيد كه فردا به طرف « دوشاخ » برويم حاكم اول اصرارى داشت كه بارض اقدس مشرف شويم ولى وقتى كه ما سخت شديم صريحا جواب داد شما هنوز آزاد نيستيد چرا كه تا ايالت خراسان رسما به من تلگراف نكند نميتوانم شما را رها كنم و خودتان ميدانيد من نوكر والى خراسانم نه طرف رجوعات طهران بعلاوه هنوز از طهران به من تلگراف رسمى نرسيده است « حكيم‌باشى » و رفيق ما را عقيده بر اين بود كه تا فردا صبح تلگراف والى خراسان هم به حاكم خواهد رسيد مجملا تا حوالى غروب اجماعا در تلگرافخانه بوديم آنوقت برخاسته قدرى هم در رودخانه گردش كرده شب متفرق شده هركسى به منزل خودش رفت . فردا صبح باز با نهايت اضطراب و انتظار بتلگرافخانه