احمد مجد الاسلام كرمانى
382
سفرنامه كلات ( فارسى )
زيادتر از هر روز بناى تعارف كردن را گذاشت ، و هرچه من بىاعتنائى ميكردم زيادتر توجه ميكرد ، و قريب دو ساعت براى من قصه ميگفت و شوخى ميكرد و مرا ميخندانيد بالاخره شام آوردند ، بنده سر سفره حاضر نشدم ، هر قدر اصرار كرد انكار نمودم ، با التماس و اصرار هم حاضر نشدم ، عاقبت آقا ميرزا آقا آمد پهلوى من و قدرى نصيحت كرد كه چرا اينقدر با حاكم سختى ميكنى مگر فراموش كردهاى كه ما اينجا محبوس هستيم و اين مرد ميتوانست همه قسم صدمه بما بزند حالا كه خودش نجابت مىكند ، چرا دماغش را ميسوزانى ؟ از حرفهاى آقا ميرزا تا قدرى متأثر شده برخواسته سر سفره نشسته ولى بخان گفتم : تا كدخدا سرشام حاضر نباشد شام نخواهم خورد . حاكم فورا فرستاد كدخدا را از زندان حاضر نموده بسر سفره نشانيدند . مخفى نماند اينكه من از اين كدخدا حمايت ميكنم مبنى بر هيچ سابقه و غرض نيست بلكه ، چون ديدم حاكم او را بى جهت اذيت كرد و بىگناه چوب زد لهذا نتوانستم طاقت بياورم و الى ربطى . بعالم من نداشت ، مجملا شام خورديم و حاكم باندرون رفت و كدخدا را هم بقراولها سپرد كه مراقب او باشند مبادا بى خبر فرار كند . فردا صبح مجلس محاكمه رسمى منعقد شد « آخوند ملا حسن » با دو برادرش كه مدعى و مدعا عليه بودند حاضر شدند ، قاضى ده و ساير آخوندهاى حوزه حكومتى كه همه كار چاق كن حاكم بودند حاضر شدند ، ما سه نفر را هم نشانيدند و شروع بمحاكمه شد ، من ابتدا از آخوند ملا حسن همراهى ميكردم ولى كمكم فهميدم كه حق بجانب كدخدا است و آخوند باسبابچينى ميخواهد برادرهاى خود را اذيت كند ، از آن ، طرف حاكم هم از اين كار دخلى ميخواست و معلوم است آخوند چيزى ندارد بدهد ، اجزاء مجلس هم اين مطلب را ملتفت هستند ، گويا با آنها قرار تعارف حاكم را هم دادهاند ، بنابراين تمام تصديق به طرف برادرهاى آخوند ميكردند ؛