احمد مجد الاسلام كرمانى

381

سفرنامه كلات ( فارسى )

خنده او بر تغير حاكم ميافزايد و با كمال جوش و خروش چوب ميخواهد ، قراولهاى باغ بملاحظه انتفاع شخصى خودشان كه هركس را به چوب مىبندند ، پنج هزار رسوم چوب خوردن از او ميگيرند ، فورا چوب و فلك حاضر نموده كدخدا را به چوب بستند . صداى چوب كه بلند شد ، بنده در اطاق نشسته مشغول تحرير بودم رفقا هم رفته بودند به تلگرافخانه ، بنده فورا برخاسته دويدم بيرون و نميدانستم خان حاكم چه كسى را به چوب بسته ؛ وقتى كه بوسط باغ رسيدم ، كدخدا را در زير چوب ديدم حقيقتا حيرت كردم و با كمال عجله رفتم به طرف خان حاكم كه شفاعت كنم ديدم خان ايستاده و متصل فحش ميدهد و پا به زمين ميكوبد . بنده بدون ملاحظه خان را ملامت كردم كه : اين چه حركتى است ؟ چرا اينطور بىمطالعه كار مىكند ؟ خان از شدت تغير و انقلاب حالت يا از كثرت خجالت جواب ندادند و به طرف اندرون روانه شد ، منهم به طرف فلك برگشتم و بسربازها نهيب زدم كه مزنيد سربازها هم دست نگاهداشتند كدخدا را باز كرده برداشته باطاق خودم آوردم و گفتم : قليانى برايش بياورند هنوز قليان نياورده بودند كه خان حاكم از اندرون حكم به حبس كدخدا داده ، سربازها آمدند كدخدا را به طرف زندان بردند هرچه من ممانعت كردم و گفتم صبر كنيد تا حاكم بيرون بيايد فايده نكرد و جهتش اين است كه زندانبانى با زين العابدين سرباز است و هركس وارد زندان شود ولو يك دقيقه توقف نكند پنجهزار رسوم زندانبانى از او گرفته مىشود ، بارى كدخدا را به طرف زندان بردند منهم عبايم را برداشته به طرف رودخانه رفتم و تا دو ساعت از شب گذشت بباغ نيامدم خان حاكم رفته‌رفته از كردار ناهنجار امروزى خود پشيمان شده ميخواست ترضيه از من به عمل بياورد لهذا پسرش را فرستاد عقب من و مرا بباغ برگردانيد و در وقت ورود