احمد مجد الاسلام كرمانى

354

سفرنامه كلات ( فارسى )

مىشمارد ، من از استماع اين گونه حرفهاى زشت خيلى زود خسته ميشوم ولى خدا خواست آقا ميرزا آقا و حاجى ميرزا حسن نيم ساعت بعد از آمدن من بتلگراف - خانه آمدند صحبت ما پولتيكى شد ، بيچاره سرهنگ از اين مبحث به كلى خارج است و خيلى دل‌تنگ مىشود و مكرر ميگويد ما را چه به اين حرفهاى بىسروته ما بايد در فكر مداخل خودمان باشيم . بارى چهار ساعت مشغول صحبت بوديم ، ميرزا فرج اللّه خان هم در آخر مجلس وارد شد ، قريب به ظهر كه در خيال حركت و رفتن بدار الحكومه بوديم صداى زنگ بلند شد ، سرهنگ برخاست و جواب داد كه حاضرم ، اشاره كرد جواب گمرك را الان آورده‌اند بگيريد تا بگويم شروع به مخابره شد ، بنده هم رفته بالاى سر سرهنگ ايستاده كلمه به كلمه كه او مينوشت ميخواندم و حقيقتا خيلى مسرور شدم از اينكه تلگراف مساعد آمد و تدبير من به خوبى مؤثر شد ، ديگر صبر نكردم كه سرهنگ جواب ميرزا فرج اللّه خان را هم بگيرد و پاك‌نويس كرده پاكت كند ، فورا به طرف باغ روانه شدم ، رفقا هم از عقب من روانه شدند ، وقتى رسيدم كه حاكم با كمال تزلزل در باغ راه ميرفت و فكر ميكرد به مجرد ورود بنده به طرف من آمد و پرسيد : چه خبر دارى ؟ اول قدرى عبوس كرده ، جواب دادم : رياست گمرك جواب داده است كه : من خلاف قانون نمىتوانم رفتار كنم و مسئوليت دارم ، شما هم هرگز متوقع نباشيد . حاكم را ديگر طاقت نمانده گفت : بلى من از اول ميدانستم اين كار خلاف قانون گمرك است و محال است فرنگيها خلاف به اين بزرگى را مرتكب شوند ، ولى چكنم كه شما آنقدر اصرار كرديد كه مرا مجبور نموديد ، حالا هم پيش رياست گمرك مفتضح شديم هم پيش ميرزا فرج اللّه خان