احمد مجد الاسلام كرمانى
302
سفرنامه كلات ( فارسى )
است كه اين مسافت بعيده را كه زياده از هشت فرسخ است پياده دويده تا اينجا رسيده است ، لازم نيست حالت خودمان را تشريح كنيم كه بچه حالتى گرفتار شديم هرصاحب حسى ميداند كه در چنين موقعى حال سنگ آب ، بلكه سنگ خارا كباب مىشود واقعا بمرگ راضى شديم و ضعيفه را اينطور تسلى داديم كه ما و جناب حاكم بحضور حضرت اشرف عريضهاى [ عرض ] ميكنيم و يقين است شترهاى تو را پس خواهند داد معلوم شد ضعيفه علاوه از غصه شترها براى بچههاى يتيمش ميترسيد و از حرفهاى حسن خان بشبهه افتاده كه مبادا واقعا اين دو طفل يتيم گرفتار قهر و غضب حضرت اشرف شده باشند ، بارى بهر وسيلهاى بود او را ساكت كرديم و خان حاكم او را فرستاد باندرون و سفارش كرد شامش بدهند و شرحى به جناب « جليل الملك » بيگلربيگى خراسان در توجه ضعيفه نگارش داده و ما هم شرحى به حضرت اشرف عريضه كرده استدعا كرديم شترهاى ضعيفه را پس بدهند فردا صبح ضعيفه را روانه شهر كرديم دو روز از اين مقدمه گذشت تلگرافى از حضرت ، بخان حاكم رسيد به اين مضمون كه « اين چند نفر دزد راه عبور قوافل را از آن حدود مسدود كردهاند البته سوار بفرستيد بروند و آنها را زنده دستگير نموده به شهر بياورند و اگر مدافعه كردند آنها را با گلوله بزنيد » . از وصول اين تلگراف خان حاكم بسيار مسرور شد ، چرا كه شنيده بود « شاه رضا » اموال بسيار از قوافل گرفته در كوه ذخيره گذاشته و از اينكه حسن خان سهم او را از غنائم نداده بود كمال افسردگى را داشت ولى از اين مأموريت خوشحال شد و فورا فرستاد حاجى حبيب را كه تقريبا فراشباشى يا نايب الحكومه او بود حاضر كردند و با او مشورت كرد و « محراببيك » قلعه بيگى كلات را هم خبر دادند آقا سيد حسين هم آمد ما هم در مجلس مشاوره حاضر بوديم و بالاخره اتفاق آراء بر اين قرار گرفت كه بيست نفر سوار و بيست نفر تفنگدار