احمد مجد الاسلام كرمانى

274

سفرنامه كلات ( فارسى )

احوال حضرت امام محمد باقر ، مدتى در رساله تفحص كرديم چيزى بدست‌مان نيامد ، در شرايع هم مطلب را باجمال و ابهام نوشته بود و از او هم چيزى نفهميديم ناچار از اين مطلب گذشتيم ولى على اكبر خان حاجى را رسما تكفير نمود و حاجى هم متغير شد بعلى اكبر خان بد گفت و ميان آن دو نفر خيلى سخت بهم خورد ولى از حسن اتفاق على اكبر خان را مسافرتى پيش آمد و رفت به اطراف دهات كلات كه در آنجاها روغن بخرد و براى تجارت حمل شهر نمايد و حاجى از شر او آسوده شد . در كلات رسم است كه هركس ميخواهد از داخل كلات خارج شود بايد بيايد از حاكم بليت خروج بگيرد و الا قراولها و مستحفظين « دربند » او را ممانعت مينمايند وبليت عبارت است از يك قطعه كاغذ كه حاكم مينويسد خطاب به مستحفظين دربندها كه فلانى از فلان دربند عازم است مانع او نشويد و چون اغلب من در نزد حاكم بودم همين كه ميآمدند بليت از او بگيرند من فورا كاغذ برداشته مينوشتم و مهر حاكم را به او ميزدم و بدست صاحبش ميدادم و ابتدائا كه اين زحمت را استقبال كردم صرفا به خيال جلب صواب بود كه كار مسلمانى را زودتر راه بياندازم ولى كم‌كم رفيق دورانديش ما آقا ميرزا آقا حدس زد و يك شب كه خواب از شدت گرما و التهاب به چشم ما نميآمد و سايرين بخواب آقا ميرزا آقا از من پرسيد كه بچه دليل اينهمه اصرار در نوشتن بليت جواز و عبور دارى راستى فراموشم شد بنويسم كه موقع مشاورات و مذاكرات محرمانه من و آقا ميرزا آقا فقط در نصفه شب بود كه تمام خواب ميرفتند و حاجى هم در پشه‌بند يا خارج آن مستغرق خواب ميشد و ما دو نفر از زحمت پشه و شدت گرما خوابمان نميبرد لهذا در پهلوى يكديگر نشسته صحبت ميكرديم و الا روزها ما را تنها نميگذاشتند و اگر هيچكس هم نزد ما نبود از خود حاجى ميرزا حسن احتياط ميكرديم .