احمد مجد الاسلام كرمانى
271
سفرنامه كلات ( فارسى )
اسباب معالجه و دوا بهيچوجه ممكن نميشود آصف الدوله بملاحظه دوستى كه با من دارد فورا با طهران حرف مىزند و تلگراف مىكند اجازه ميگيرد بعنوان معالجه مرا بخراسان احضار مينمايد و همين كه من مستخلص شدم و بخراسان رسيدم با كمال اهتمام امر استخلاص شما را هم انجام مىدهم من از اين تدبير خيلى خنديدم و فورا مطلب را با آقا ميرزا آقا در ميان گذاشتيم او هم خيلى خنديد و تقريبا حاجى را سفيه خواند و حاجى حسن خيلى اصرار داشت كه مطلب در پرده بماند ولى آقا ميرزا آقا شب با حضور حاكم مذاكره نمود و حاكم خيلى خنديد و سفاهت يا سادگى حاجى را تصديق كرد و اين حركت آقا ميرزا آق اسباب رنجش خاطر حاجى ميرزا حسن شد و پنج روز از اين مقدمه گذشت روزى آقا ميرزا آقا تنها رفت در گوشه باغ و يكورق كاغذ همراه خودش برد و از صبح تا ظهر مشغول تحرير شد ظهر از براى نهار [ ناهار ] آمد باطاق و بعد از نهار كه ما همه خوابيديم باز آقا ميرزا آقا مشغول تحرير شد و آنچه مسوده نموده بود پاكنويس كرد و آن ورقه مسوده را پاره پاره كرده در گوشهاى ريخت و برخواسته روانه تلگرافخانه شد حاجى ميرزا حسن هم بعد از رفتن او برخاسته و آن خورده كاغذها را پهلوى يكديگر وصل نموده با كمال زحمت آنها را به يكديگر مربوط و منتقل كرد تا معلوم شد مضمون آنها چه بوده ، حاصل مضمون آنها اينكه قريب سى صورت تلگراف به سى نفر در طهران كرده و مضمون هر سى نفر يكى بود يعنى در تمام آنها اينطور اظهار كرده بود « كه مدتى است ناخوش شدهام و در كلات اسباب معالجه فراهم نيست مرخصم كنيد بروم در بادكوبه معالجه كنم » و مخاطبين آن تلگرافات تمام علماى طهران و بسيارى از وزرا و تجار و خود عين الدوله صدر اعظم بود حاجى ميرزا حسن آن تلگرافات را يعنى خرده كاغذها را بهم وصل كرده روى كاغذ عليحده چسبانيد و طرف عصر كه با حاكم رفتيم در خيابان براى صرف چاى حاجى