احمد مجد الاسلام كرمانى

219

سفرنامه كلات ( فارسى )

به آخرين منزل خودمان رسيديم و ابتدائا ورود كرديم در يك فضائى كه بالاى سر در آن دو سه باب بالاخانه ساخته بودند در صحن آن فضا هم مثل مدرسه اطاق اطاق ساخته شده بود كه آنجا سربازخانه و بالاخانه‌اش منزل صاحب منصبان آنها است از آنجا گذشته وارد يك باغ بسيار بزرگ ميشد كه آن عمارت در وسط باغ ساخته شده ولى حالا دو طرف گنبد را ديوار كشيده‌اند و اين سربازخانه را از اين طرف و اندرون حكومت از طرف ديگر در مجزى شده ولى اصل گنبد مشترك بين هر سه واقع مىشود و آن باغ مشتمل بود بر چندين قطعه كه در هر قطعه از آن چندين درخت زردآلوى كهن سال قوى هيكل داشت و در وسط آن يك خيابان طولانى بود كه در ابتداى عمارت تا منتهى ديوار باغ امتداد داشت و در دو طرف آن درخت خار غرس شده بود اما خيابانها بسيار كثيف و پر از خار و خاشاك و در اطراف جويها از بىمواظبتى گياه بسيار مخصوصا پونه‌هاى انبوه سبز شده بود ، مجملا وارد باغ شديم و چون بىموقع وارد شديم اجزاى حكومت متفرق شده بودند و شخص حاكم هم در اندرون خواب بود ، يكنفر آبدار خان ، مشهدى محمد على بيدار شده آمد با حسن خان مذاكره نموده و از وضع مطلع شد و رفت در اندرون و خان حاكم را از ورود ماها اطلاع داد و برگشت و در اطاقى را باز نموده ما را برفتن در آن اطاق تكليف كرد ، رفتيم و نشستيم و از شدت خستگى و گرسنگى بىتاب بوديم حسن خان به آن شخص حالى كرد كه فكر نهارى براى ما بنمايد به قدر ده دقيقه در آن اطاق نشسته و قليانى كه آوردند كشيديم ، شخصى بر ما وارد شد تقريبا بسن سى سال با حالت لاقيدى و لاابالىگرى خنده‌كنان با لباس خواب كه فقط يك عبا به خودش پيچيده بوده و ما اين شخص را حاكم فرض كرديم و برخواستيم با كمال ادب او را پذيرفتيم اما به زودى معلوم شد كه او حاكم نيست چرا كه به مجرد نشستن اظهار داشت كه سركار خان عمو خواب بودند حالا بيدار شدند و فورا به خدمت شما ميآيند اين شخص اسمش